تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب ابر مادر
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




مادر دریای محبت:(تقدیم به مادر عزیزم)

 

  باذوق و شوق تمام به خانه می آمدم که نمره خوب امتحانم را به

 مادرم نشان دهم و ناهار خوش

 مزه ای که درست کرده را بخورم . 

 وقتی به خانه رسیدم دیدم که یکی از دوستان مادرم به نام مهشید

 خانم به

 خانه ی ما آمده به خودم گفتم خوب 

 اشکالی نداره اگرنمره ام را بلند

  بگویم

  تازه مهشید خانم هم میفهمه که من درسم خوبه . . . مامان سلام ، خبر

  خوب خانم ما امروزمنو تشویق کرد خیلی خوش حالم ...

   -  آفرین دختر گلم . . .

 مهشید خانم گفت : آفرین چه دختر خوبی .

 مادرم گفت : دخترم چرا امروز تنها اومدی خیلی خطر ناکه ها؟گفتم : آخه

  می خواستم غافلگیر شوی .

 وقتی وارد اتاقم شدم تا لباس هایم را در بیارم و لباس خونه 

بپوشم صدای مهشید خانم را

 شنیدم که

 به مادرم می گفت : این روز ها می بینم که تو هر روز از صبح تا 

شب مثل یک روبات کار

 می کنی ،

 غذا می پزی ، لباس می شویی ، بچه را به مدرسه می بری و بر

 می گردونی ، چه هوا

 بارونی باشه!

 چه آفتابی ! فرقی نمی کنه و کارت تعطیل نمیشه ! از قبل خیلی 

لاغر تر شدی وصورتت پر چین 

وچروک شده . وقتی  تو رو میبینم ، دیگه جرأت نمی کنم بچه دار 

شوم . . .

 اشک توی چشمانم جمع شده بود . . .



برو به ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : مادر، محبت، دختر،
دنبالک ها :


چهارشنبه 9 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

به نام خداوند جان و خرد


با سلام.

مبینا عبدی هستم.

     در دوره ی دبیرستان تحصیل می کنمدوست دارم یک روزی نویسنده ی قابلی باشم و بتوانم

 حرفهای دلم را به خوبی به رشته ی تحریر درآورم.راستش ادبیات رو از همه دروس بیشتر

 دوست دارم.به شعر و داستان بسیار علاقمندم و اکنون بسیار خوشحالم که با تشویق پدر و مادرم  و

 با همت دوست بابا جناب  آقای نبی الله باستان فارسانی که پدرم او را بسیار دوست دارد

 این وبلاگ راه اندازی شده است. امیدوارم بتوانم مطالب خوبی بنگارم تا خوانندگان محترم از

 نوشته هایم راضی و خوشحال باشند.

   در اینجا لازم می دانم که از پدر،مادر عزیزم و دبیر ادبیاتم - در مدرسه - سرکارخانم ناصر

 ترابی
  و مشاور مهربانم سرکارخانم خوشبخت که مرا بسیار تشویق به نوشتن می کنند سپاسگزاری

 کنم. همچنین از دوست بابا آقای باستان فارسانی که زحمت طراحی وبلاگ را کشیدند نیز

 تشکر می کنم




نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : مبینا، تشکر، باستان، پدر، مادر،
دنبالک ها :


چهارشنبه 9 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()