تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب خاطـرات
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




سلام

 

خوبین ؟؟؟؟؟

 

من امروز تو مدرسه با یکی از دوستام ( زهره میرزایی )یک متن آماده کردیم امید وارم خوشتون بیاد


 

یه وبلاگ هم داره اما اونطوری که خودش می گفت : رمز وبشو یادش 

 

رفته  ....

 

اگه وبش درس شد ادرسشو بهتون میدم ..

 


 

 

برین به ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته ها، خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 20 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

سلامممممممممممممممممممممممم برو بچ .....

خوبید ان شا الله ؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که خوبم ، عالیم عااااااااااااااااااااااالی ........

 

امروز خیلی روز خوبی بود ، تو مدسه خیلی خوش گذشت ، خوب معلومه هر وقت با خانم ناصر ترابی داریم معلومه خوش میگذره دیگه .....http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/3.gif

خانم ناصر ترابی ( دبیر ادبیات ) ......http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/9.gif به نظر من ایشان خیلی مهربانند و دلشان پاکه .....http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif

من خودم خیلی دوستش دارم http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif

امروز درس زندگی از ایشان یاد گرفتممممممممممممم واقعا هم درس زندگی بود .....http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/35.gif

دوست دارم شما هم بدونید ک صحبتشان در چه مورد بود خیلی واسم جالب بود ..... البته یک کوشولو هم خنده دار ..... 

خوووووووووووووووووووووووووووووب درس امروز شروع شدhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif

من وقتی از مدرسه به خانه امدم ، یک راست رفتم پیش مامانم و تمام صحبت های ایشان را بهش گفتم او تائید می کرد .....http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/43.gif

ولی خوب به نظرم  ...... نمی دونم .......



برو ادامه مطلب تا حرف های خانممونو بفهمی ....


نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 1 بهمن 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

                                                    خاطرات یک سفر

یک هفته پیش:

صبح ساعت 8/30 مادرم مرا از خواب ناز بیدار کرد وگفت که میخواهیم بریم گیلان.

البته تصمیم یهویی بود

از طبقه ی بالای تختم به پایین آمدم و حاظر شدم ، به بیرونه اتاقم آمدم و کمک پدرم وسایل هارا از خانه بر داشته و به حیاط داخل ماشین گذاشتم .

ساعت 9/30 با یه بسم الله حرکت کردیم . ما چون میخواستیم به آفتاب نخوریم یه ذره عجله کردیم.

ما چون یه خورده کارمان عجله ای بود صبحانه ی عجله ای را در ماشین میل کردیم .

( تازه خیلی هم چسبید )

بعده صبحانه من خود به خود خوابم برد .

ساعت 2 پدرم مرا بیدار کرد و گفت : مبینا پاشو میخواهیم ناهار بخوریم .

یه جایی نزدیکای رشت وایسادیم واز ماشین پیاده شدیم .

جای بسیار سرسبز و زیبا و پر از درختان باطراوتی بود و تمشک ها همچون بلور می درخشیدند .

 خلاصه وسایلامونو ولو کردیم .

ویه چلو کباب بادست پخت پدر ومادرم (هردو) میل کردیم .

پدرم خیلی خسته بوووووووود به همین دلیل کمی دراز کشید .

من و برادرم از این فرصت استفاده کردیم و کلی بازی کردیم در ضمن ما در کنارمان رود خانه ی سفید روده - منجیل قرار داشت

به همین دلیل آب بازی هم کردیم .




ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 26 شهریور 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

خاطره از شمال

 

5 ساله بودم ..................

که ........

ساعت 2 رسیدیم شمال ویک و یلا گرفتیم تا  ساعت 30/5 آنجا ماندیم . ساعت 6 رسیدیم ساحل کمی نشستیم ، 

                                                          

ولی بعد مثل همیشه من گفتم که می خواهم بروم و در دریا یه جورایی 

 

بازی کنم

 

20 دقیقه بعد داشتم با ماسه ها قله می ساختم .

که ناگهان یه زره جلوتر یک لاک پشت نازنازی دیدم .

اول کمی ترسیدم ولی بعد مامانمو صدا کردم و او هم آمد آن لاک پشت را

 

 برداشت.

 

خیلی خیلی خوش حال بودم و ماسه هارا کنار می زدم که مامانم درونش آب بریزه

و لاک پشت رو توش بیندازه .

به اندازه ی کافی ماسه ها را کنار زدم ویه سطل کوچک آب دریا توش ریختم .

لاک پشت در آب شنا می کرد ومن هم به او زل زده بودم و گه گدایی یه زره نازش

می کردم .

موقعه ی رفتن بود به مامانم گفتم که اونو ببریم ولی قبول نکرد وگفت که

 

 این لاک

 

پشت به دریا عادت کرده اگه ما با خودمون ببریمش 2 روزه می میره .

و  لاک پشت را در دریا رها کرد .

آن لحظه هم ناراحت بودم هم خوش حال ...... !!!!

از این لحاظ خوش حال بودم که لاک پشت نمی میره و به زندگی عادی

 خودشادامه میده ، از این لحاظ هم ناراحت بودم که دیکه لاک پشت واسه ی خودم نمیشه .

 

. پایان .              ( امید وارم که خوستان آمده باشه )          - نظر یادتون نره -





نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 6 شهریور 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

دمپایی

 

در راه رفتن به جاده چالوس بودیم به نظرم 6 سال داشتم .

ساعت 5/30 رسیدیم

من آن جا را خیلی دوست داشتم و مثل همیشه بدو بدو به طرف رود خانه رفتم

خیلی شلوغ بود بچه ها توی آب بازی می کردند  . مادر وپدرم وسایل ها را روی حصیر گذاشتند .

من از بابام اجازه گرفتم که توی آب بروم .

او هم اجازه داد .

با خوش حالی پاچه ی شلوارم را بالا زدم وتوی آب رفتم .

 بعد از 10 دقیقه ، بدو بدو با گریه به طرف پدرم رفتم و گفتم : که دمپایی هامو آب برده .

با او بدو بدو به طرف رود خانه رفتیم من دمپایی هامو دیدم .

 وبه بابام نشون دادم و او هم به دنبال دمپایی ها رفت مادرم هم که نگران شده بود پیش ما آمد .

خلاصه بابام به دمپایی هام رسید و توی آب رفت

وباز هم به دنبال او رفت .

ولی در حال دویدن آب به صورت من و مادرم می چکید . وما هم 

خیس می شدیم 

.

.

.

 



برو به ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2