تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب داستان
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




 

یکی بود یکی نبود

 

یه روزی .... 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما 

 

مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی 

 

چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در 

 

نظر گرفته ام، او از تونگهداری خواهد کرد


اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در

 

 بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای

 

 شادی من کافی هستند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

به نام خالق بی همتا 

 

قصه ی پریا 

 

سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من امروز با یک داستان به نام ( پریا ) آمدم  ....

این داستان خیلی غمناک ولی بسیااااااااااار جالب و دوست داشتنیه ....

 به نظر خودم که عالیه ، البته نظر شما در این مورد بسیار مهم تره .

 

.........................

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختری به اسم ( پریا ) پیش مادر و پدرش زندگی می کرد .

مادر او قالی باف بود ، پدرش هم کشاورز و یک باغ خیلی بزرگ داشت و در ان باغ کشاورزی می کرد ، ان ها در باغ یک خونه کوچک هم داشتند و در ان جا زندگی می کردند .

پریا دختری  مهربان ، خوشگل ، خوش رو و دل پاک بود . اون 12 سال سن داشت . کودکی بیش نبود .

مادر و پدرش هم خیلی دوستش داشتند . روز ها سپری می شد .

یک سال گذشت ، حالا پریا 13 سال دارد .

او دختری بسیار سر به زیر بود وقتی به مدسه می رفت یک آقا پسری از او خیلی خوشش می آید ، درسته پریا 13 سال بیشتر نداشت ولی خوب دیگر زمان های قدیم بود .



بدو برو ادامشو بخون ....


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 2 بهمن 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()



سلام سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟

من امروز با یه داستان خوشمل اوووووومدم ......

البته قبلش یک سری جمله های آسمونی هم نوشتم امید وارم که خوشتون بیاد

نظر یادتون نره ( لطفا )

 

عشق خدا همیشه تودلت جاودان می مونه ....

 

اگر کسی را نداشتی که به او فکر کنی به اسمان بیندیش زیرا درآن کسی هست که به تو می اندیشد


گذشته دیگر وجود ندارد و آنچه در آینده ی نزدیک است خداست


همیشه خاک گلدونی باش که وقتی سرش به اسمون رسید یادش نره ریشه کجاست

 

تو آسمان همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر… 



 

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!

یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .



 

با کسی زندگی کن که مجبور نباشی

یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته ها، داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 26 دی 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

سلاممممممممممممممممممممممممم

 خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سلامیتن

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب به سلامتی و دل خوش ما با ادامه ی داستان آمدیم ....

 خوشبختانه ادامشو در یک پست جا دادم که دیگه راحت شین .....

http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif

خورشید غروب کرده بود . دیگر تاریکی همه جارو گرفته بود . بدن هادی می لرزید . هر کسی

 این خبر را می شنید برای اطمینان با هادی تماس می گرفت . در همین مکالمه ها بود که

  هادی سست شد و بر زمین افتاد . روی زمین یاد آخرین حرف علی افتاد

 - قطع رابطه ؟ باشه هر جور راحتی ، فقط می خوام بدونی که بدون تو می میرم . اگه همین

  روز ها شنیدی که مردم تعجب نکن . منتظر می که خودت بخوای و بگی بر گردم . البته اگه

 مریضی ام امان بده . به امید دیدار .

 علی مریض بود از بچی از بینی اش خون می آمد و بیهوش می شد . این اتفاق چند سالی بود

  که دیگر برایش اتفاق تا چند روز قبل از تصادف . ولی دفعه ی آخر رو دیگه به هادی نگفته بود .

  چون هادی خیلی وقت بود که دیگر غم های علی برایش مهم نبود .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 خوبید ؟ ان شا الله ؟

 من اوووووووووومدمممممممممممممم با ادامه ی داستان ، البته می دونم که خسته شدید .....

 اخه دیگه دیگه ......

 فک  کنم تقریبا دو پست دیگه هم بزارم دیگه تموم بشه ، چی میخواید از جونماااااااااااااااا 

 خخخخخخhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif

 

تک تک خاطره هایش با هادی از جلوی چشمش رد می شد ، آخرین صدایی که شنید صدای

  جیغ یک اتومبیلی بود .

 یک انسان بی هوش وسط خیابان ، صف اتومبیل های بیننده ، یک آمبولانس .




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


جمعه 13 دی 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5