تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب داستان
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




باسلام ...

من امروز با یه رمان اومدم ...

شنیده بودم میگفتن اگه این رمانو نخونی نصف عمرت درفناست

اما ...

به نظر من که کل عمرت درفناست ...




   


1 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا نام کتاب : گناهکار

2 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا نویسنده : fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا حجم کتاب : ۷٫۷۸ مگابایت

4 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا تعداد صفحات : ۸۰۶

14 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا خلاصه داستان :

زندگیمو پر از سیاهی کردم. پر از نفرت و تاریکی..فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زد. انقدر که برای خودم این واژه ی گناهکار رو تکرار کردم تا تونستم کاری کنم بشه ملکه ی ذهن و روح و قلبم.اون شعارش دوری از گناه بود ولی عملش یک گناهکار  ِ حرفه ای بود..یه ادم از جنس تاریکی ولی با ظاهری شیشه ای ، شکست..بالاخره تونست ظاهر شیشه ای وشکننده ش رو هزار تیکه کنه. و اونوقت بود که ظاهر زشت و پلید گناهانش نمایان شد. و من دیدم ، به چشم دیدم. بزرگترین گناهان اون افراد گناهکار رو دیدم و نفرت رو تو وجودم پرورش دادم. نفرت همون چیزی که بر قلب سنگی من حکومت می کرد.. من
آرشام اسمم گناهکار ، رسمم تباهکار

 

---- 

 

خوب شما کاری که می کنید اینه که آدرسه زیر رادر گوگل تایپ میکنید

و لینک دانلود خودش میاد شما 

اوکی میکنید و دانلود میشه با تشکر ...

 

 

http://dl2.98ia.com/DVD%203/Roman/1451%20-%20Gonahkar(wWw.98iA.Com).zip

 

 پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان گناهکار | fereshteh27 کاربر نودهشتیا با تشکر از fershteh27 عزیز بابت نوشتن این داستان زیبا .

 

واقعا ممنونم فرشته جان ...

منکه کلی با رمانت حال کردم ...

و امید وارم شما عزیزان محترم هم لذت ببرین ...

 

نظر یادتون نره ...






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


یکشنبه 12 مرداد 1393 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

یکی بود یکی نبود

 

یه روزی .... 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما 

 

مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی 

 

چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در 

 

نظر گرفته ام، او از تونگهداری خواهد کرد


اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در

 

 بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای

 

 شادی من کافی هستند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

به نام خالق بی همتا 

 

قصه ی پریا 

 

سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من امروز با یک داستان به نام ( پریا ) آمدم  ....

این داستان خیلی غمناک ولی بسیااااااااااار جالب و دوست داشتنیه ....

 به نظر خودم که عالیه ، البته نظر شما در این مورد بسیار مهم تره .

 

.........................

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختری به اسم ( پریا ) پیش مادر و پدرش زندگی می کرد .

مادر او قالی باف بود ، پدرش هم کشاورز و یک باغ خیلی بزرگ داشت و در ان باغ کشاورزی می کرد ، ان ها در باغ یک خونه کوچک هم داشتند و در ان جا زندگی می کردند .

پریا دختری  مهربان ، خوشگل ، خوش رو و دل پاک بود . اون 12 سال سن داشت . کودکی بیش نبود .

مادر و پدرش هم خیلی دوستش داشتند . روز ها سپری می شد .

یک سال گذشت ، حالا پریا 13 سال دارد .

او دختری بسیار سر به زیر بود وقتی به مدسه می رفت یک آقا پسری از او خیلی خوشش می آید ، درسته پریا 13 سال بیشتر نداشت ولی خوب دیگر زمان های قدیم بود .



بدو برو ادامشو بخون ....


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 2 بهمن 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()



سلام سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟

من امروز با یه داستان خوشمل اوووووومدم ......

البته قبلش یک سری جمله های آسمونی هم نوشتم امید وارم که خوشتون بیاد

نظر یادتون نره ( لطفا )

 

عشق خدا همیشه تودلت جاودان می مونه ....

 

اگر کسی را نداشتی که به او فکر کنی به اسمان بیندیش زیرا درآن کسی هست که به تو می اندیشد


گذشته دیگر وجود ندارد و آنچه در آینده ی نزدیک است خداست


همیشه خاک گلدونی باش که وقتی سرش به اسمون رسید یادش نره ریشه کجاست

 

تو آسمان همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر… 



 

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!

یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .



 

با کسی زندگی کن که مجبور نباشی

یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته ها، داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 26 دی 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

سلاممممممممممممممممممممممممم

 خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سلامیتن

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب به سلامتی و دل خوش ما با ادامه ی داستان آمدیم ....

 خوشبختانه ادامشو در یک پست جا دادم که دیگه راحت شین .....

http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif

خورشید غروب کرده بود . دیگر تاریکی همه جارو گرفته بود . بدن هادی می لرزید . هر کسی

 این خبر را می شنید برای اطمینان با هادی تماس می گرفت . در همین مکالمه ها بود که

  هادی سست شد و بر زمین افتاد . روی زمین یاد آخرین حرف علی افتاد

 - قطع رابطه ؟ باشه هر جور راحتی ، فقط می خوام بدونی که بدون تو می میرم . اگه همین

  روز ها شنیدی که مردم تعجب نکن . منتظر می که خودت بخوای و بگی بر گردم . البته اگه

 مریضی ام امان بده . به امید دیدار .

 علی مریض بود از بچی از بینی اش خون می آمد و بیهوش می شد . این اتفاق چند سالی بود

  که دیگر برایش اتفاق تا چند روز قبل از تصادف . ولی دفعه ی آخر رو دیگه به هادی نگفته بود .

  چون هادی خیلی وقت بود که دیگر غم های علی برایش مهم نبود .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5