تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب آذر 1392
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




سلامممممممممممممممم من اووووووووومدم خوش اووووووووومدم !!!!!!

 تابستان سرد :


 رابطشوش روی مسیر خوبی حرکت می کرد .

 قرار گذا شتند بیرون بروند و به یاد قدیما بگن و بخندن و باهم بودن رو واسه خودشون یاد آوری کنند .

 به هر دوشون خوش گذت اما بعد از خدا حافظی اون شب پیامک های هادی همه چیز رو خراب کرد .

- یه چیزی بگم ناراحت نمی شوی ؟

- بستگی به چیزش دارد ! و بگو هر چی از دوست رسد نیکوست .

- دیگه بهت اعتماد ندارم ، بیخیال من شو و خود رو هم راحت کن ....

- اعتماد رو نمی خوام خودت رو می خوام و با جون و دل پاش وایسادم .

- نه دیگه نه من و نه خودت را اذیت نکن .

- تو هم اذیت نمی شوی بگذار فردا حرف بزنیم . چرا عتماد نداری؟

 - دیگه حرفی ندارم .

- سر حرفت وایسا ، بذار فردا حرف بزنیم .

- بیخیال من شو .....

- جون خودت نمی تونم ، نمی خوام و این کار رو نمی کنم ، جون هر کی که دوسش داری بذار

  فردا حرف بزنیم . احساس می کنم باورت نمیشه کسی بخوادتت درسته ؟

احساست ماله خودت باشه . نیازی ندارم به کسی که بخوادتم ... !

باورم نمیشه ... تو همونی نبودی که یه روزی تموم زندگیم بودی .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


سلااااااااااااااااااااااااااااااااام 

من اووووووووووووووووومدم ببخشید که یکم طول کشید .....

ولی ، خدارا شکر با دست پر اومدم ...

 ادامه ی داستان :


 در میان سردی این تابستان به علی خبر رسید که دبیر ورزشش فوت کرده است ...

خبرش را وقتی شنید رو به آسمان دراز کشید . یخ های قله ی غرورش کم کم ذوب شدند ...

 گریه اش گرفت و از سر ناامیدی می نالید .

 پیراهن مشکی اش را بر تن کرد تا به مراسم سوم معلمش برود .

 وارد مسجد شد . در جستوجوی جایی برای نشستن بود که چشمش به هادی افتاد . یکباره غم

 سراغش آمد ...

نمی دانست اشک هایش برای معلمش هست یا برای دیدن هادی .

 به خاطر معلمش هست یا پاشیده شده نمک روی دلتنگی هایش . رفت و کنار هادی نشست .




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 21 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


تابستان سرد :
سلام سلام ......
امید وارم آماده خواندن ادامه ی داستان باشید .....


-
سلام خوبی احمد ؟  آقا ببخشید باز مزاحم شدم 

- سلام چه مزاحمتی ؟ بفرمایید این حرفا چیه ؟

- خیلی رک بگم ،  احساس می کنم هادی با یک دختر ارتباط داره ، انگار عاشق شده . همش

 گوشیش دستش هست و هی پیامک میده .

- نه آقا ، این حرفا چیه ؟ پسرتون از این کار ها بلد نیست . خیلی از پیامک هاش به خود من

 است و علی .  نترسید بهتون اطمینان می دهم .

- اصلا نمی دونم چرا از این پسره ، علی خوشم نمیاد ! خیلی شل و ول ! و خیلی لاغر ! بدنش

  خیلی ضعیفه احساس می کنم هادی هم داره این جوری میشه .

همه ی مشکلات هم از این جواب احمد شروع شد .....



برو به ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


شنبه 9 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

تابستان سرد

سلاااااااااااااااام
سلااااااااااااااام
من اووووووووووووومدم با ادامه ی داستان 
...


-
سلام العلیکم  ،  خوبی احمد اقا ؟

- سلام ممنون خوبید آقا محمود ؟

- از احوال پرسی های شما ! هادی ما چطوره ؟  خوب پیش میره ؟

- بله انصافا خیلی باهوشه و خوب داره میاد جلو 

- خوشحالم ممنون از زحماتتون ! میگم شما علی رو میشناسید ؟  رفیق هادی رو میگم .

- آره ، چطور ؟

- هیچی !  همین جوری ! به نظرتون چجور بچه ایه ؟

- خوبه ، بدک نیست ! از چه نظر ؟ برای چی ؟

- جدیدا خیلی با هادی میگره می خواستم بدونم پسرم با چه کسی رفاقت میکنه ؟

- پسره خوبیه ...




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 6 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()