تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب شهریور 1392
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




سلام :

 

امروز بایک داستان  غمگین آمدم (بسیار غمگین ) البته این را هم بگویم که داستان از خودم نیست خیلی ازش خوشم اومد گفتم شما هم آن را بخوانید .

 

ارزش خوندن داره

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری

...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ...

و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما.توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بودمعلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد...

پایان .




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


شنبه 30 شهریور 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

                                                    خاطرات یک سفر

یک هفته پیش:

صبح ساعت 8/30 مادرم مرا از خواب ناز بیدار کرد وگفت که میخواهیم بریم گیلان.

البته تصمیم یهویی بود

از طبقه ی بالای تختم به پایین آمدم و حاظر شدم ، به بیرونه اتاقم آمدم و کمک پدرم وسایل هارا از خانه بر داشته و به حیاط داخل ماشین گذاشتم .

ساعت 9/30 با یه بسم الله حرکت کردیم . ما چون میخواستیم به آفتاب نخوریم یه ذره عجله کردیم.

ما چون یه خورده کارمان عجله ای بود صبحانه ی عجله ای را در ماشین میل کردیم .

( تازه خیلی هم چسبید )

بعده صبحانه من خود به خود خوابم برد .

ساعت 2 پدرم مرا بیدار کرد و گفت : مبینا پاشو میخواهیم ناهار بخوریم .

یه جایی نزدیکای رشت وایسادیم واز ماشین پیاده شدیم .

جای بسیار سرسبز و زیبا و پر از درختان باطراوتی بود و تمشک ها همچون بلور می درخشیدند .

 خلاصه وسایلامونو ولو کردیم .

ویه چلو کباب بادست پخت پدر ومادرم (هردو) میل کردیم .

پدرم خیلی خسته بوووووووود به همین دلیل کمی دراز کشید .

من و برادرم از این فرصت استفاده کردیم و کلی بازی کردیم در ضمن ما در کنارمان رود خانه ی سفید روده - منجیل قرار داشت

به همین دلیل آب بازی هم کردیم .




ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 26 شهریور 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

خاطره از شمال

 

5 ساله بودم ..................

که ........

ساعت 2 رسیدیم شمال ویک و یلا گرفتیم تا  ساعت 30/5 آنجا ماندیم . ساعت 6 رسیدیم ساحل کمی نشستیم ، 

                                                          

ولی بعد مثل همیشه من گفتم که می خواهم بروم و در دریا یه جورایی 

 

بازی کنم

 

20 دقیقه بعد داشتم با ماسه ها قله می ساختم .

که ناگهان یه زره جلوتر یک لاک پشت نازنازی دیدم .

اول کمی ترسیدم ولی بعد مامانمو صدا کردم و او هم آمد آن لاک پشت را

 

 برداشت.

 

خیلی خیلی خوش حال بودم و ماسه هارا کنار می زدم که مامانم درونش آب بریزه

و لاک پشت رو توش بیندازه .

به اندازه ی کافی ماسه ها را کنار زدم ویه سطل کوچک آب دریا توش ریختم .

لاک پشت در آب شنا می کرد ومن هم به او زل زده بودم و گه گدایی یه زره نازش

می کردم .

موقعه ی رفتن بود به مامانم گفتم که اونو ببریم ولی قبول نکرد وگفت که

 

 این لاک

 

پشت به دریا عادت کرده اگه ما با خودمون ببریمش 2 روزه می میره .

و  لاک پشت را در دریا رها کرد .

آن لحظه هم ناراحت بودم هم خوش حال ...... !!!!

از این لحاظ خوش حال بودم که لاک پشت نمی میره و به زندگی عادی

 خودشادامه میده ، از این لحاظ هم ناراحت بودم که دیکه لاک پشت واسه ی خودم نمیشه .

 

. پایان .              ( امید وارم که خوستان آمده باشه )          - نظر یادتون نره -





نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 6 شهریور 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()