تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - مطالب اسفند 1392
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




سلام

 

خوبین ؟؟؟؟؟

 

من امروز تو مدرسه با یکی از دوستام ( زهره میرزایی که مثل خودم 

 

داستان نویسه و از نظر

 

 خودم و دبیر ادبیاتم واقعا متن های زیبایی رو می نویسه ...

 

یه وبلاگ هم داره ها اما اون طوری که خودش می گفت : رمز وبشو یادش 

 

رفته منم بهش گفتم

 

 باید اقدام کنه حالا ببینم چی کار میکنه ....

 

اگه وبش درس شد ادرسشو بهتون میدم ....

 

داشتم می گفتم من امروز با زهره در مورد پدر با کمک هم ی متن زیبا نوشتیم ،

 

امید وارم خوشتون بیاد ،

 

لطفا بدون نظر خارج نشوید .....

 

 

برین به ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته ها، خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 20 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

یکی بود یکی نبود

 

یه روزی .... 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما 

 

مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی 

 

چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در 

 

نظر گرفته ام، او از تونگهداری خواهد کرد


اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در

 

 بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای

 

 شادی من کافی هستند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()