تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - قصه ی پریا
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




 

به نام خالق بی همتا 

 

قصه ی پریا 

 

سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من امروز با یک داستان به نام ( پریا ) آمدم  ....

این داستان خیلی غمناک ولی بسیااااااااااار جالب و دوست داشتنیه ....

 به نظر خودم که عالیه ، البته نظر شما در این مورد بسیار مهم تره .

 

.........................

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختری به اسم ( پریا ) پیش مادر و پدرش زندگی می کرد .

مادر او قالی باف بود ، پدرش هم کشاورز و یک باغ خیلی بزرگ داشت و در ان باغ کشاورزی می کرد ، ان ها در باغ یک خونه کوچک هم داشتند و در ان جا زندگی می کردند .

پریا دختری  مهربان ، خوشگل ، خوش رو و دل پاک بود . اون 12 سال سن داشت . کودکی بیش نبود .

مادر و پدرش هم خیلی دوستش داشتند . روز ها سپری می شد .

یک سال گذشت ، حالا پریا 13 سال دارد .

او دختری بسیار سر به زیر بود وقتی به مدسه می رفت یک آقا پسری از او خیلی خوشش می آید ، درسته پریا 13 سال بیشتر نداشت ولی خوب دیگر زمان های قدیم بود .

 

 

 

پسر هم 19 سال سن داشت ، پسر خیلی پریا را دوست می داشت بالا خره با هزار زحمت مادر و پدرش را راضی کرد که به خواستگاری پریا بروند ...

و مادرش با مادر پریا صحبت کرد تا به خواستگاری دخترش بروند .

مادر دخترک قبول کرد و بالا خره روز خواستگاری فرا رسید . پسر و مادر و پدرش آمدند . پریا و مادرش و پدرش هم بودند .

پریا در جمع با ( سعید ) خواستگار صحبت می کرد . ازش پریسید که کارش چیه ؟ او هم گفت که تاجر است و هر ماه یک بار به کیش می رود و تازه وارده این شغل شده است .

پریا به او گفت که 3 هفته بعد بیاید تا جواب را به او بدهند .....

ان ها رفتند . هر روز و هر روز پریا با مادر و پدرش صحبت می کرد ....

ان ها هم می گفتند که در موردش تحقیق و پرس و جو کردند دیدند که پسری با وقار و متین و مثل خوده پریا سر به زیر است و دوست داشتنش نسبت به پریا واقعی است .....

3 هفته گذشت و سعید با خانواده اش آمدند .....

با کلی صحبت و .... پریا جواب بعله را به سعید داد ..... سعید خیلی خوشحال بود .....

مثل مرغ های پرکنده به این طرف و آن طرف می پرید .....

سال ها گذشت سعید و پریا زندگی خوبی را می گذراندند ....

آن ها بچه دار شدند دختری به نام سوگل به دنیا اوردند

حال پریا 16 ساله شده بود و سعید 22 ساله .... آن دو واقعا همو دوست داشتند ....

یک روز سعید آماده ی رفتن به کیش بود .... پریا لباس ها و وسایلی را که لازم داشت با کمک او آماده کرد و سعید عازم سفر شد .

او یک ماه در کیش می ماند و بعد پیش پریا می آمد ....

1 هفته اول گذشت ، روز اول هفته بود سعید آماده شده بود برود بیرون در خیابان بود که ناگهان یک ماشین به طور ناگهانی و بدون قصد به او زد . او تصادف کرد و جا در جا مرد .....

http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gifhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif

این خبر به گوش پریا و خانواده اش رسید .....

پریا خیلی ناراحت بود فقط گریه می کرد ، یه شب انقدر گریه کرد که نفهمید چگونه شد که خوابش برد .....

خاک سپاری سعید انجام گرفت .... ان روز روزه خیلی بدی واسه مادر و پدر سعید و از همه بد تر برای پریا بود .

پریا اون قدر گریه کرد که روی سنگ قبر سعید غش کرد .....

مادر پریا یک لیوان آب با عجله آورد و پاشید روی صورت او ، یهو بلند شد ....

همه را نگاه می کرد دختر عمویش برایش یک لیوان آب قند اورد .... 

آب را خورد شب شد و آن ها به خانه آمدند .....

حالا پریا و سوگل و پدر مادرش مانده بودند ، پریا از آن شب به بعد  هر شب سر نمازش گریه می کرد و می گفت سعید تو بودی که می گفتی هیچ وقت تنهات نمی گذارم ، باورم نمیشه این تو بودی ...

خدایا چرا اخه چی شد که این طوری شد ...

و بعد از آن با قالی بافی کنار مادرش خودش را مشغول می کرد .... تا بتونه این درد را تحمل کند .

سال ها گذشت حال پریا 20 ساله شده سوگل هم هفت ساله شده بود و هنوز که هنوزه پریا با یاد سعیده که زندگی می کرد.....

روزی یک خانواده از پریا خوششان میاد ولی می دانستند که این دختر بیوه شدست ....

ولی آن ها بد جنسی کردند با اینکه می دانستند پسرشان عقلش کامل نیست ولی بخاطر احساسی که نسبت به پسرشان داشتند و نمی توانستند تحمل کنند که بدون زن زندگی کند پیش خودشون فکر کردند که شاید بعد از ازدواج خوب بشه و عقلش کامل بشه ....

در واقع این ها با این کار به پریا خیانت کردند و موضوع دیوانگی پسراشان را پنهان کردند و شاید ناشی از این بوده که این دیوونگی حتی روی آن ها هم اثر گذاشته بود ...

حالا در ادامه ی داستان متوجه ی منظورم می شوید ....

واقعیت از این قرار بود که آن ها یکی پسر به نام مجید داشتند . ولی متاسفانه ان پسر دیوونه بود ....

یعنی عقل نداشت و نمی توانست در مورد زندگی اش درست  تصمیم بگیرد ، چیزی حالیش نبود ...

ان ها به خواستگاری پریا امدند ان پسر دیوونه بود ولی نمی تونستی بفهمی که دیوونست ....

چون خیلی خوشگل و خیلی خوش صحبت و خوش رو بود ...

پریا با اصرار خیلی خیلی زیاد مادرش جواب بعله را به ان ها داد ......

ولی خوب از کجا می دانست که ان پسر دیوونست ...

زندگی آن دو شروع شد اوایل زندگی به خوبی و خوشی گذشت ....

آن ها بچه دار شدند . یک پسر به نام سینا به دنیا آوردند ..........

بعد از اینکه این بچه به دنیا آمد مجید اخلاقش خیلی بد شده بود . انگار که اون رویش معلوم شده بود . همش پریا رو کتک می زد و پریا با صورتی کتک خورده با سینا پا به فرار می گذاشت و به خونه ی مادرشینا می رفت ....

پریا و مادرش تحقیق کردند و متووجه شدند که مجید دیوونست ....

پریا تقاضای طلاق کرد به جرمه این که پنهان کاری کرده که دیوانه بوده و مادر و پدر مجید هم چاره ای جز اینکه قبول کنند نداشتند ....

( مهریه هم به پریا تعلق نگرفت ) این موضوع به نفع مادر و پدر و مجید بود و به ضرر پریا ...

ولی پریا خوشحال بود که یک پسر دارد که ماله خودشه چون یه شخص دیوانه صلاحیت 

نگه داشتن یک بچه را ندارد ...

روزی پریا و سوگل و سینا به گردش می روند ....

پریا مشغول خرید لباس سینا و سوگل بود . وقتی برگشت دید که سوگل هست ولی سینا نیست ......

به این طرف و آن طرف می رفت گریه می کرد همه جارو گشت ...

نبود که نبود انگار که اب شده بود  و رفته بود توی زمین ....

با عجله به خانه رفت . به مادرشینا خبر داد . آن ها زنگ زندند به پلیس و با کمک پریا و خانواده اش آگهی ای به روز نامه دادند .........................

با توجه به امکانات ان زمان تنها کار ممکن همان بود ....

سینا گم شده بود ، پریا هم هر روز به دنبالش می گشت ....

چندین سال به همین ترتیب گذشت و او همچنان دنبال پسر گمشده اش بود  و نا امید نمی شد .

پریا حدودا به سن 24 سالگی رسید ....

او مجدادا یه خواستگار در حدود 40 ساله داشت ولی با توجه به سنش مرد خوبی بود . همان طور که در اول داستان گفتم .......

اون دختر زیبایی بود و به مرور زمان هم از زیبایش کم نشده بود

او قصد ازدواج سوم را نداشت و فکر می کرد که دوباره بد بخت میشه ......

و هی از این ارزدواج جلوگیری می کرد ...

ولی باز به اصرار زیاد پدر و اطرافیانش تن به ازدواج سوم داد البته با توجه به تحقیقات لازم که نسبت به خواستگار سومش امیر انجام داد .

آن دو زندگی خوبی را داشتند .......

شغل امیر جوری بود که باید بعد از چند ماه ، یک هفته به همدان می رفت . پریا هم با این مسئله قبل از ازدواج کنار آمده بود و چون او مرد خوبی بود هیچ وقت اعتراضی نداشت .......

سال ها گذشت ان دو صاحب سه فرزند به نام های ساسان ، سامان ، ستاره شدند و سوگل هم در کنار آن ها زندگی می کرد .........

امیر هم سوگل را به فرزندی خودش قبول کرده بود ...

روزی پریا در خانه بود که مادرش بهش تلفن زد و گفت : (( سلام ،

- سلام ...

- دخترم یه پسری حدود 21 / 22 ساله اومده خونه ما و میگه من پسر امیرم .

پریا یهو شوکه میشه .....

و نمی دانست چه بگوید ....

تنها کاری که کرد این بود که چادرش را به سرش انداخت و راوانه خونه مامانشینا شد .

اون با ورش نمی شد که همسرش همسر دیگری جز خودش دارد شتابان خودش را رساند .

بعد از رسیدن و شنیدن ماجرا از زبان وحید پسر امیر این حقیقت را باور کرد که امیر همسر دیگری در همدان دارد و از پریا و خانواده اش پنهان کرده است ........

او از این زندگی خسته شده بود ....

می خواست از امیر جدا بشود ولی دیگر چند بار جدا شود ...

یک روزکه پریا  اعصابش بسیار از دست امیر خورد بود زنگ خونشونو زدند . در را باز کرد دید که یه خانوم نسبتا محترم و وحید پشت در ایستادند ...

ان ها را به داخل دعوت کرد . متوجه شد که آن خانم ( نسیمه ) همسر امیر بوده 

از ان ها پرسید که ادرس خونشو از کی

گرفته ؟؟؟؟؟

اوهم گفت : یه روز که شوهرم عازم سفر به تهران بود . وحید تعقیبش می کند و متوجه ی کل ماجرا می شود .

نسیمه به پریا گفت من دوست ندارم تو از امیر جدا بشی پس تو به زندگی خودت ادامه بده منم به زندگی خودم .

پریا هم چاره ای جز قبول کردن نداشت .........

چند سال گذشت ، امیر هم به نسیمه سر می زد و هم به پریا ....

البته هم جلوی هر دو سر به زیر و پشیمون بود ....

سامان دیگر به سن سربازی رسیده بود .....

اولین روز های اموزشی بود که یه روز متوجه شد که یکی از هم اتاقی هایش سینا صادقی است او پس از دیدنش به شک می افتد که شاید او همان برادر گمشده و پسر گمشده ی مادرش باشد .....

فوری به مادرش تلفن می کند و مشخصات سینا را می دهد و مادرش به او گفت که با سینا دوست شود و عکس جوانی های مادرش را به او نشان دهد ...

سامان بعد از نشان دادن عکس به سینا دید که او گریه می کند و می گوید که من این خانم را میشناسم چون در سن 12 سالگی زن عمویش که دلش سوخته بود و تا آن زمان سینا فکر می کرد که مادرش مرده و این دروغی بود که پدربزرگ و مادربزرگش بهش گفته بودند .

اما بعد از مرگ آن ها زن عمویش حقیقت را به سینا گفته بود و عکس مادرش را به او نشان داده بود .

او هم در این سال ها به دنبال مادرش بود ولی با توجه به اینکه ادرس پریا عوض شده بود نتوانسته بود ادرسش را پیدا کند .

تا اینکه آن دو هم دیگر را در آغوش گرفتند و فهمیدند که برادرند

سامان و سینا بعد صحبت با مسئولین آن جا و تعریف ماجرا به سمت خانه ی پریا رفتند .

پریا که بی صبرانه منتظر دیدن پسرش بود و باورش نمی شد که او را بعد از 20 سال پیدا کرده .

در خانه را باز کرد و دید که پسر کوچیکش حالا 24 ساله شده او را در اغوش گرفت و بسیار گریه کرد .

فکر می کنم که این جالب ترین و خوش ایند ترین قسمت در زندگی پریا بود ....

بعد از این پریا به همراه خانواده اش و سینا زندگی خوبی را گذراندند ...

 

بر گرفته از زندگی یک شخصیت واقعی 

 

خوب خیلی داستان طولانی بود من خودمم دیگه آخراش خسته شدم  ....

فکر نمی کردم انقدر طول بکشه چون من از ساعت 2 تا 7 داشتم تایپ می کردم ....

خواهش می کنم نظر بدید ....

 

خدانگهدار تا بعد





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 2 بهمن 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
شنبه 18 شهریور 1396 03:34 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts about قصه. Regards
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:37 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I have
truly enjoyed browsing your blog posts. In any case I'll be subscribing to your rss feed and I hope you write again soon!
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:51 ب.ظ
I have read so many articles or reviews about the blogger lovers except this piece of writing is truly a good article, keep
it up.
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:28 ق.ظ
Tremendous things here. I am very satisfied to peer your post.
Thank you so much and I'm taking a look forward to touch you.

Will you please drop me a e-mail?
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:06 ق.ظ
Does your website have a contact page? I'm having trouble locating it but, I'd like to send you an email.
I've got some creative ideas for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great website and I look forward to seeing
it develop over time.
پنجشنبه 10 بهمن 1392 11:24 ب.ظ
سلام مبیـــــــــــــــــــنا خوبی؟محمدرضام.خیلی قشنگه وبلاگت !!!!کجایی؟نیستی؟نمیبینمت!!!!!!به ماهم سر بزن بای
مبینا عبدی
سلام مرسی
ببخشید سرم شلوغ بود و ....
اصلا نت نمیومدم .....
بااباا تو ک ادرسه وبتو نذاشتی که عه عه
چهارشنبه 9 بهمن 1392 07:16 ب.ظ
سیلااااااااااااااااام مبیناجونممممممممم

عالی بووود اجییییی من که خوشم اومد
مبینا عبدی
سلام
مرسی اجی جونی
سه شنبه 8 بهمن 1392 08:27 ب.ظ
مطــــــلبــــ بـــــذار یـــــــکم ایـــن رو هـــروز دارمــ ـ ـ میـــخــنومــ ـ ـ حــفظ ــشدمــ ـ ـ ـ دیـــگه
سه شنبه 8 بهمن 1392 02:55 ب.ظ
سلام وبت عالیه عزیزم یه سری به منم بزن راستی با تبادل لینک موافقم منو با اسم کاش می شد بلینک خبر بده با چی بلینکم
دوشنبه 7 بهمن 1392 08:30 ب.ظ
وب قبلیم هک شده دیگه اونجا نریااااااا
مرسی گلم
حالا بدو بیا این وبم
مبینا عبدی
سلام :
باشه دیگه اونجا نمیرم ، میام اینجا
دوشنبه 7 بهمن 1392 04:38 ب.ظ
ســــــــــلام

آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
مبینا عبدی
سلام : باشه باشه
شنبه 5 بهمن 1392 08:32 ق.ظ
مبینا عبدی
جمعه 4 بهمن 1392 10:46 ب.ظ
ســـــــــــلام...

بابت مطلب قبلی ببخشید خیلی بد حرف زدم ولی رو عصابم بودن...

ایندفه سر بزن خیلی مهم شد دیگه ...

خیلی هم باحال شده البته امیدوارم طراحیم خوب شده باشه...

حتما سربزن بازم ببخشید...
مبینا عبدی
سلام
خوبی؟؟؟؟؟

ن بابا این چ حرفیه ....
حتما سر می زنم . ب چشم
جمعه 4 بهمن 1392 03:38 ب.ظ
سسسسسسسسسسسسلام....
بیا وبم كارت دارم......
مبینا عبدی
سلام
چشم چشم سر می زنم
جمعه 4 بهمن 1392 12:47 ب.ظ
ســــــــــــلام...

ســـــــــر بـــــزن ...

مطـــلبی گذاشتـــم کـــه مخـــاطبای خاـــص خودشـــو داره...
مبینا عبدی
سلام سلام
ب روی چشممممممم
پنجشنبه 3 بهمن 1392 02:32 ب.ظ
عالی بود اجی
مبینا عبدی
ممنونم
پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:55 ب.ظ
ممنون سرزدی وب زیبایی داری عزیز .
.
راستی متن نمیشه برات کپی کرد
مبینا عبدی
سلام . خواهش می کنم .....
ببخشین من داستانام از خودمه خوشم نمیاد کسی کپی کنه ...
بخاطر همین یه نرم افزاری گذاشتم تو وبم که نشه کپی کرد ...
با تشکر
چهارشنبه 2 بهمن 1392 10:29 ب.ظ
سلام مهربون، خسته نباشی، خیلی داستان آموزنده و قشنگی بود واقعا لذت بردم.بازم از این داستانهای عبرت آموز بنویس وروجک.
مبینا عبدی
سلام ، ممنونم .....
ب چشم
چهارشنبه 2 بهمن 1392 05:41 ب.ظ
salam
mamnon az in ke bem sar zadi
bloge toham ghashange
nagofti ba che esmi linket konam
mano ba ali jooooon be farsi belink
مبینا عبدی
سلام
ممون که بهم سر زدی ...
من لینکام پر شده شما با اسم دل نوشته های یک نوجوان منو لینک کنین ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر