تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - خاطره ، زنبور .
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




 

زنبور

5 ساله بودم

قرار بود روز پنجشنبه به خونه مادر بزرگم برویم . من آن جا را خیلی دوست داشتم

چون خانه ی ما ساختمان بود ولی آن ها خانه ی ویلایی پر از درخت و بوته داشتند آن روز وقتی به آنجا رسیدیم یکی از دوستان مامان جونم هم آن جا بودند یه دختری هم داشتند که بهش می خورد 15 سالهباشد .

ناگهان مادر بزرگم به او گفت میشه مبینا رو ببری حیاط خونه باهاش بازی کنی .

من هم از خدا خواسته از جایم بلند شدم اوهم بلند شد وبا هم رفتیم

من یه دونه کالسکه به رنگ سبز داشتم که اونو خونه مادربزرگم گذاشته بودم ( هانیه ) من را البته با خواست خودم بلند کرد ودر کالسکه قرار داد او منو هل می داد من هم بلند بلند می خندیدم تا اینکه هر دو مون خسته ایستادیم من را بلند کرد وبیرون کالسکه قرار داد بعد از چند ثانیه جیق من به هوا رفت والا ما روحمان هم خبر نداشت که زیر پایه من یک زنبور هست .

خلاصه مامان ،بابا ، باباجی ، مامان جون و مادر و پدر هانیه به حیاط آمدند من با گریه به بغل مامانم رفتم .

هق هق کنان گفتم :  زنبور بیشعور مامانم فهمید که من را زنبور گزیده در حیاط یک درخت شاتوت هم وجود داشت .

از قضاپدر بزرگم به طرف درخت شاتوت رفت و یه دونه از اونا رو کند

به طرف من آمد من هم پایم را دراز کردم شاتوت را در قسمتی که زنبور گزیده بود گذاشت خیلی درد داشت ولی تحمل کدرم تاپاهایم خوب شود . بعد هم سلانه سلانه به خانه ی مامان جون رفتم .   

 

امید وارم از این خاطره که برای من زیاد خاطره ای خوشی نبود خوشتان آمده باشد

 

                              ( در ضمن نظر یادتون نره )





نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 15 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
چهارشنبه 7 تیر 1396 05:49 ب.ظ
Hi there, You've performed an excellent job. I'll certainly digg
it and for my part suggest to my friends. I am confident they will be benefited from this site.
دوشنبه 5 تیر 1396 08:21 ب.ظ
Hi my family member! I want to say that this post is awesome, great written and include approximately all
significant infos. I would like to peer more posts like this.
یکشنبه 4 تیر 1396 09:56 ب.ظ
بسیار core از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین
در آغاز آیا واقعا کار درست با من پس از برخی از زمان.

جایی درون پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای بسیار در
حالی که کوتاه. من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و شما ممکن
است را خوب به پر همه کسانی معافیت.
در صورتی که شما در واقع که می توانید انجام من می بدون شک
بود تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:55 ق.ظ
Hello, I do think your blog could be having web browser compatibility
issues. Whenever I take a look at your website in Safari, it
looks fine however, if opening in Internet Explorer, it's
got some overlapping issues. I simply wanted to give you a quick heads up!
Aside from that, fantastic blog!
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:29 ب.ظ
Incredible quest there. What happened after? Take care!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:06 ب.ظ
I always used to read piece of writing in news papers but now as I am a user of web thus
from now I am using net for posts, thanks to web.
سه شنبه 15 مرداد 1392 05:43 ب.ظ
سلام نی نی خانم، زنبوره نیشت زد تا زود بزرگ بشی ازش یه داستان بنویسی. خوب خاطرات بچگی هات یادت مونده ها. افرین شیطون بلا.
مبینا عبدی
سلام به شما:
من بیشتر خاطرات بچگیامو یادم هست .
دوست بنویسم تا شما و بازدید کنندگان دیگر هم آن را بخوانید .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر