تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت آخر
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




سلاممممممممممممممممممممممممم

 خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سلامیتن

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب به سلامتی و دل خوش ما با ادامه ی داستان آمدیم ....

 خوشبختانه ادامشو در یک پست جا دادم که دیگه راحت شین .....

http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif

خورشید غروب کرده بود . دیگر تاریکی همه جارو گرفته بود . بدن هادی می لرزید . هر کسی

 این خبر را می شنید برای اطمینان با هادی تماس می گرفت . در همین مکالمه ها بود که

  هادی سست شد و بر زمین افتاد . روی زمین یاد آخرین حرف علی افتاد

 - قطع رابطه ؟ باشه هر جور راحتی ، فقط می خوام بدونی که بدون تو می میرم . اگه همین

  روز ها شنیدی که مردم تعجب نکن . منتظر می که خودت بخوای و بگی بر گردم . البته اگه

 مریضی ام امان بده . به امید دیدار .

 علی مریض بود از بچی از بینی اش خون می آمد و بیهوش می شد . این اتفاق چند سالی بود

  که دیگر برایش اتفاق تا چند روز قبل از تصادف . ولی دفعه ی آخر رو دیگه به هادی نگفته بود .

  چون هادی خیلی وقت بود که دیگر غم های علی برایش مهم نبود .


امیر به هادی زنگ زد . باز هم خبر بدی برایش داشت که اگه علی تا اذان صبح به هوش نیاد دیگه

 امیدی به بازگشتش نیست و اگر خانواده اش اجازه بدن اعضایش را اهدا می کنند .

 به خونشون برگشت به اتاقش رفت . در خانه با هیچ کس صحبتی نکرد . اخه می خواست

 صحبت

  کنه بغضش می شکست . کنجی نشست پاهاش رو جمع کرد ، سرش رو روی پاهاش

 گذاشت و

  گریه گرد . آنقدر گریه کرد که نفهمید کی خوابش برد . صبح که بیدار شد چشمانش سوزش

  عجیبی داشت . ساعت 9 بود گوشیش رو با عجلبه برداشت و خواست به امیر زنگ بزنه . وقتی

  گوشی اش را روشن کرد دید که چند پیامک خوانده شده و چند تماس بی پاسخ داره همشون

  هم از طرف امیر بود . به سراغ پیامک ها رفت . " علی به هوش آمد ، " داداشت برگشت ،

 شیرینی نمیدی ؟ " مواظب باش این بار به کشتنش ندی هااااا !!!!!!!!!!!! 

 باز هم اشکش در آمد و این بار بخاطر شوق . انگار دنیا رو بهش داده بودی . مثل بچه ها به این

  طرف و آن طرف می پرید ! با این وجود بازهم به خودش می گفت که شاید همه ی این کار ها

  نقشه ی دقیقی باشد برای اشتی دادن خودش با علی . شاید ...

 در این حال :

 انتظار سختی می کشید . انتظار برای اینکه بتواند با علی تماس بگیرد . چند بار به علی زنگ زده

  بود ولی گوشی اش خاموش بود

 در همین انتظار ها بود که علی گوشیش رو روشن کنه ...

 که یک پیامک از علی برایش آمد :

 - سلام .

 - نمی بخشمت .

 - چرا ؟

 - این کارا چه معنی داره ؟؟؟

 - کدوما ؟

- همین جریان تصادف و آی سی یو ؟

 - ببخشید ! راننده ی حواسش نبود !!! گفتن حادثه خبر نمی کنه ! من باور نکردم 1

 - کدوم بیمارستای ؟ کدوم بخش ؟ طبقه ی چندم ؟ اسم پرستار ؟

 - به خدا نمی دونم ، خیلی وقت نیست که فهمیدم چه بلایی سرم اومده .

 - خال نبند .

 - ببین هادی وقتی خودمم باورم نمیشه از توهم انتظاری ندارم

 چند روز گذشت . تا زمانی که علی در بیمارستان بود تنها راه ارتباطشون پیامک بود . یک هفته 

 بعد علی از بیمارستان مرخص شد . علی کم کم توان راه کردن پیدا کرده و از طرفی هم خیلی

 وقت بود که هادی رو ندیده بود . دل تنگی امانش نمی داد . به محض اینکه توانست رضایت

 خانواده اش را برای بیرون رفتن بگیره بدون معطلی با هادی قرار گذاشت . هادی مشتاق دیدار

 بود . قرارشون ساعت 8 شب بود در میدان المپیک . هادی چند دقیقه زود تر از علی رسیده 

 بود . لباسی آستین کوتاه بر تن داشت راه راه نخودی .  علی هم رسید . با خودرویی آمده بود .

  مثل اینکه خانواده اش برای مراقبت بیشتر خودشون وظیفه ی حمل و نقل رو بر عهده گرفته

  بودند .بر خلاف هادی لباس آستین بلند و تیره بر تن داشت . می لنگید . هادی در جایش

 ایستاده بود و این علی بود که به او نزدیک می شد . دست هم رو گرفتند و فشار دادند . چند

 لحظه ای در چشمان هم نگاه کردند و در آخر هم رو در آغوش گرفتند . صدای گریه می آمد ،

  گریه ی علی . بعد از خداحافظی شون دیگر امیدی به دیدار نداشت .

 ولی باز هادی رو دیده بود . شاید اشکش از روی شوقش بود ! در پیاده رو با هم مسافتی رو

 قدم زدند . علی آنچه که بهش گذشته رو برای هادی تعریف می کرد و هادی از خودش می

  گفت . به یک بستنی فروشی رسیدند . هر دوشون ویتامینه سفارش دادند . در میان صحبت

 هاشون فروشنده ویتامینه هارو آورد . شروع به خوردن کردند . در میان خوردن ناگهان سر علی

  گیج رفت علی از درد و هادی از ترس چیزی نمی گفتند . سکوت برقرار شد و شکننده ی آن 

  فریاد علی بود . از روی صندلی به زمین افتاد .

  هادی نمی دانست باید چی کار کنه که مغازه دار به داد علی رسید . به اورژانس زنگ زد .

 هادی خانواده ی علی را خبر دار کرده بود  . خانواده ی علی به بیمارستان رسیدند و علی در

  اتاق عمل بود . دکترش بیرون آمد . هادی و برادر بزرگ علی جلویش را گرفتند و حال علی را

 جویا شدند . دکتر از برادر علی خواست که به اتاق او بیاید . هادی هم در بیرون اتاق ماند .

  وقتی برادر علی بیرون آمد حال عجیب و غریبی داشت . آخه فهمیده بود که تصادف باعث

  تحریک غده ای شده که که باعث خون ریزی بینی اش در کودکی اش می شد . علی رفتنی

  بود . هادی هم موضوع رو فهمید . این را هم باور نمی کرد . هنوز هم در این خیال بود که 

 همه ی اتفاق های اخیر یک بازی بوده برای آشتی دادنش یا علی . ولی بی هوش شدن علی

  در بستنی فروشی که واقعی بود . یعنی دکتر هم به او دروغ می گفت ؟ گیج شده بود . در

 راهروی بیمارستان نشسته بود و برای خودش یاد آوری می کرد روز هایش با علی را ....

 یادش آمد که یک روز  که به امام زاده می رفتند ، علی بهش گفت " داداش یه سوال بپرسم ؟

 - بپرس !

 - تا کی با من می مونی ؟

 - تا آخر عمرم .

 -  یه چیز دیگه هم بپرسم ؟

 - یه چیز دیگه هم بپرس

 - چه کسی و با چه ویژگی هایی میتونه جامو واست پر کنه ؟

 - هیچکی . دیگه هم از این چیزا نپرس . ناراحت میشم

 - باشه ....

 یادش امد که وقتی با احمد فیزیک کار می کرد . او هم ازش این سوال را پرسیده بود . این را هم

 یادش آمد  جوابی را که به علی داده بود به احمد هم داده .  شرمنده شده بود از کار های

 خودش در برابر علی . گذاشت و رفت . رفت به خانه و منتظر به هوش آمدن علی شد .

 چند ساعت بعد برایش پیامکی آمد . متنش این بود  " اگه فقط چند ساعت صبر می کردی به

 بزرگ ترین قولمون عمل کرده بودی . " 

 - کدوم قول ؟

 - اینکه تا آخر عمر باهم باشیم .

 - مگه چی شده ؟

 ولی هادی دیگر جوابی نگرفت . باز هم نگرانی امانش را برید . لباس هایش را تنش کرد و رفت

 بیمارستان . برادر علی به سمتش آمد و گفت که علی یک ساعت پیش به هوش آمد ولی باز

 هم بی هوش شد و الان هم دکتر ها بالای سرش  هستند . کنار هادی نشست و او هم در

  انتظار بود . دکتر آمد . برادر علی به سویش دوید . نزدیک تر که شد سرعتش را کم کرد . قبل از

 اینکه چیزی بگوید . دکتر گفت " متاسفم

" پایان "

 خوب داستان تموم شد امید وارم که خوشتان آمده باشد ....

 نظر یادتون نره هاااااااااااا







نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:25 ب.ظ
Great article, just what I needed.
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:32 ق.ظ
At this time I am ready to do my breakfast, after having my breakfast coming over again to read
additional news.
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:16 ق.ظ
Howdy would you mind letting me know which web host
you're working with? I've loaded your blog in 3 completely different browsers
and I must say this blog loads a lot faster then most.
Can you suggest a good web hosting provider at a honest price?
Thank you, I appreciate it!
شنبه 14 مرداد 1396 10:37 ق.ظ
Fantastic goods from you, man. I have understand your stuff previous
to and you're just too magnificent. I actually like what you've acquired
here, certainly like what you're saying and the way in which you say it.
You make it entertaining and you still care for to keep it smart.
I can not wait to read far more from you. This is actually a great web site.
شنبه 7 مرداد 1396 09:41 ب.ظ
Thanks , I've recently been searching for info
approximately this topic for ages and yours is the greatest
I have found out so far. But, what concerning the bottom line?
Are you certain in regards to the source?
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:39 ب.ظ
I am really grateful to the holder of this website who has
shared this fantastic post at here.
چهارشنبه 25 دی 1392 08:59 ب.ظ
اجو این وبلاگ من و هم کلاسیامه که تو دانشگاه ساختیم خوشحال میشم بهش سربزنی مطالبش مفید و ممنون میشم لینکش کنیtranslatoreng.blogfa.com
مبینا عبدی
اجو کیه خخخخخ
منظورت اجیه .....
چشمممممممممممم 100 درصد بهتون سر میزنم ....
لینکام پرشده
جمعه 20 دی 1392 11:19 ق.ظ
سلام خانم خانوما،خوبی؟ بالاخره اخرشو با اشک تموم کردی. پس یادمون باشه از ثانیه به ثانیه با هم بودنمون لذت ببریم شاید ثانیه بعدی وجود نداشته باشه و فقط خاطره های خوبه که از ادم به جا می مونه.موفق باشی و همیشه قلبت به شادی بنوازه عزیزم.
پنجشنبه 19 دی 1392 07:43 ب.ظ
بسیار غم انگیز وزیبا
باشد که پند گیریم
سه شنبه 17 دی 1392 10:02 ب.ظ
فقط تو همین پست میشه
مبینا عبدی
سه شنبه 17 دی 1392 10:01 ب.ظ
همشو غیر فعال کردم اجی
مبینا عبدی
اها باشه ...
سه شنبه 17 دی 1392 06:31 ب.ظ
مرسی از تو
دیوونه این چه رمانی بود گذاشتی اشکام در اومد
مبینا عبدی
خواهش می کنم
آرزو جوون نمی دونی خودمم چقدر گریه کردم که
سه شنبه 17 دی 1392 06:27 ب.ظ

تو هم لینک شدی عجیجم.
مبینا عبدی
ممنون
سه شنبه 17 دی 1392 06:14 ب.ظ
سلام عجیجم شرمندم کردی با نظراتت.
لینکم کن خبر بده لینکت کنم.
مبینا عبدی
سلام
باش
سه شنبه 17 دی 1392 06:04 ب.ظ
خیلی قشنگ بود اشکمو در اورد
مبینا عبدی
اخی الهی بمیرمم
دیگه گریه نکنیا
سه شنبه 17 دی 1392 05:08 ب.ظ
سلام مبینا خانوم ببخشید من یه خیلی کم ان میشم تو روز تقربیا 20 دقیقه به خاطر این امتحانا و..... ولی تنونستم نیام انشالله موفق باشی این داستانم خیلی قشنگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر