تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت هشتم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




سلامممممممممممممممم من اووووووووومدم خوش اووووووووومدم !!!!!!

 تابستان سرد :


 رابطشوش روی مسیر خوبی حرکت می کرد .

 قرار گذا شتند بیرون بروند و به یاد قدیما بگن و بخندن و باهم بودن رو واسه خودشون یاد آوری کنند .

 به هر دوشون خوش گذت اما بعد از خدا حافظی اون شب پیامک های هادی همه چیز رو خراب کرد .

- یه چیزی بگم ناراحت نمی شوی ؟

- بستگی به چیزش دارد ! و بگو هر چی از دوست رسد نیکوست .

- دیگه بهت اعتماد ندارم ، بیخیال من شو و خود رو هم راحت کن ....

- اعتماد رو نمی خوام خودت رو می خوام و با جون و دل پاش وایسادم .

- نه دیگه نه من و نه خودت را اذیت نکن .

- تو هم اذیت نمی شوی بگذار فردا حرف بزنیم . چرا عتماد نداری؟

 - دیگه حرفی ندارم .

- سر حرفت وایسا ، بذار فردا حرف بزنیم .

- بیخیال من شو .....

- جون خودت نمی تونم ، نمی خوام و این کار رو نمی کنم ، جون هر کی که دوسش داری بذار

  فردا حرف بزنیم . احساس می کنم باورت نمیشه کسی بخوادتت درسته ؟

احساست ماله خودت باشه . نیازی ندارم به کسی که بخوادتم ... !

باورم نمیشه ... تو همونی نبودی که یه روزی تموم زندگیم بودی .

علی باورش نمی شد 

 که خوشی های چند دقیقه ی قلبشان به غم و اندوه تبدیل شده بود . باز هم بی دلیل بودن

 حرف های هادی عذابش می داد . روز ها می گذشتند .

 این بار هم خداحافظی هادی دوام نداشت و برگشت . با پیامک باهم ارتباط برقرار کردند و ادامه

 داشت . برای علی این اخلاق های  هادیداشت  به عادت تبدیل می شد و علی هم از این

 می ترسید . ......


 

خوووووووووووووووووووووووووووب

 منتظر ادامه ی داستان باشد ......................

 نظر بدید خوشحال میشوممممممممممممممممممممممم 

 چاااااااااااااااااااااکریمممممممممممممم .... باااای ....





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
شنبه 13 آبان 1396 05:54 ب.ظ
اول از همه می خواهم بلاگی فوق العاده بگویم! من یک سوال سریع داشتم که دوست دارم
اگر بخواهی بپرسی من علاقه مند به دانستن چگونگی خودم و شما هستم
ذهن خود را قبل از نوشتن پاک کنید. من تا به حال زمان سختی را پاک کرده ام
افکار من در اندیشه های من در آنجا وجود دارد. من لذت بردن از نوشتن، اما فقط به نظر می رسد
اولین 10 تا 15 دقیقه فقط سعی می كنند فكر كنند كه از بین رفته اند
چگونه شروع کنیم هر توصیه یا راهنمایی؟ با تشکر!
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:12 ق.ظ
This web site truly has all of the information I needed concerning this subject and
didn't know who to ask.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:30 ق.ظ
What a information of un-ambiguity and preserveness of
valuable familiarity regarding unpredicted feelings.
دوشنبه 9 مرداد 1396 08:53 ب.ظ
What's up, this weekend is pleasant designed for me,
since this occasion i am reading this enormous informative article here at my residence.
شنبه 7 مرداد 1396 11:31 ب.ظ
Informative article, just what I was looking for.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:52 ق.ظ
Wow, fantastic blog format! How lengthy have you ever
been running a blog for? you make running a blog look easy.
The full glance of your website is great, as neatly as the content material!
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:48 ق.ظ
The other day, while I was at work, my sister stole my
iPad and tested to see if it can survive a 40 foot
drop, just so she can be a youtube sensation. My
apple ipad is now broken and she has 83 views. I know this is completely off topic but
I had to share it with someone!
سه شنبه 15 فروردین 1396 10:17 ب.ظ
Hello, Neat post. There is a problem together with your web site in internet explorer, might test this?
IE still is the market chief and a large component to other people will miss your wonderful writing due to this problem.
جمعه 9 آبان 1393 01:42 ب.ظ
خیلی باحال بود عزیزم از دلارام
سه شنبه 20 خرداد 1393 01:56 ب.ظ
یلدا 65
مبینا عبدی
کی هست
سه شنبه 20 خرداد 1393 01:55 ب.ظ
سلام جای وبلاگت رفته ته لیست خب فعالیت کن دیگه به منم سر بزن لینکم شدی
مبینا عبدی
سلام
باش
دوشنبه 5 اسفند 1392 10:25 ق.ظ
وب زیبایی داری به منم سر بزن
سه شنبه 10 دی 1392 07:39 ب.ظ
سلام مبینا خانوم وبت خیلی قشنگه موفق باشی

خاطرات خیلی عجیبند: گاهی اوقات میخندیم به یادروزهایی گریه میکردیم گاهی گریه میکنیم به یاد روز هایی که میخندیدیم
مبینا عبدی
سلام خیلی ممنونم .....

سکـــوتتو بشکن ، خیلى دلـــم خونـه
بزار دوبـاره صــدات بپیــچه تو خونه
من از سکــوت تو این خونه بى زارم
صـدام بزن خیلى صداتو دوس دارم

دوشنبه 9 دی 1392 09:25 ب.ظ
ســـــــــــلام یلدا خانوم مرــسی کــه ســرزدیــن...

..............................................

گــاهی اوقات هــوس هـم انقدر غلیظ میــشود...
کــه اورا عـــشــق صدایـــش میـــکنیــــم...
مبینا عبدی
سلام :
خواهش می کنم .....
سه شنبه 3 دی 1392 06:37 ب.ظ
عزیزم وبلاگت عالیه ممنون که به وب من سرزدی لینک شدی گلم ممنون میشم من هم با نام هرچی میخوای بگو لینک کنی
مبینا عبدی ممنونم گلمممممممم
و خواهش میشه وظیفس !!!!!!!!!!
دوشنبه 2 دی 1392 12:27 ب.ظ
سلام دختر نازم، خوبی؟ چرا ناراحتت کردن؟تازگی ها مرامتم تغییر کرده، داش مشتی مینویسی؟ . این داستانت چقدر کشداره ؟ قیچی بدم ببریش؟. کشتی تو ما را لبخند]. از کجا حال منا میدونی راستشو بگو؟ پلیس نامحسوس شدی؟ دستا بالا گرفتمت فالگیر شدی
مبینا عبدی
سلام :
مرسی خوبممممم ، ولش کن بعد که دیدمتون بهتون میگم ....
خخخخخخخخخخ آره دیگه .....
یکم دیگه بیش تر نمونده بابااااااااا ... هه هه
خخخخخخخخخخخخخ
یکشنبه 1 دی 1392 10:25 ق.ظ

جمعه 29 آذر 1392 10:31 ق.ظ
این ادرسه جدیده اجی...
مبینا عبدی
حتما بهش سر میزنم گلم ...
جمعه 29 آذر 1392 09:03 ق.ظ
اگه خواستی میتونی منو بازم اجیه خودت بدونی
مبینا عبدی
چشممممم ، آجی جون ...
جمعه 29 آذر 1392 09:01 ق.ظ
سلام آجی

ببخشید ناراحتت كردم.


من توروازصمیم قلب دوس دارم وتوبرام خیلی ارزش داری
بازم شرمنده
مبینا عبدی
سلام آجی :
راستش من خیلی ناراحت شدمممم ، خیلی ....
ولی خوشحالم الان باز هم باهم دیگه دوستیم آجی جون ....
منم خیلی دوستت دالم ....
اشکال نداره گلممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر