تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت هفتم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





سلااااااااااااااااااااااااااااااااام 

من اووووووووووووووووومدم ببخشید که یکم طول کشید .....

ولی ، خدارا شکر با دست پر اومدم ...

 ادامه ی داستان :


 در میان سردی این تابستان به علی خبر رسید که دبیر ورزشش فوت کرده است ...

خبرش را وقتی شنید رو به آسمان دراز کشید . یخ های قله ی غرورش کم کم ذوب شدند ...

 گریه اش گرفت و از سر ناامیدی می نالید .

 پیراهن مشکی اش را بر تن کرد تا به مراسم سوم معلمش برود .

 وارد مسجد شد . در جستوجوی جایی برای نشستن بود که چشمش به هادی افتاد . یکباره غم

 سراغش آمد ...

نمی دانست اشک هایش برای معلمش هست یا برای دیدن هادی .

 به خاطر معلمش هست یا پاشیده شده نمک روی دلتنگی هایش . رفت و کنار هادی نشست .


علی سر به زیر رفت و هادی هم نگاهش می کرد . نگاهشان بهم گریه خورد و بغضشان

 شکسته شد .

بعد از مراسم با هم به سمت خانه بر گشتند . سوال همیشگی علی " دوسم داری ؟ " بود و

 پاسخ هادی ، همیشه " نمی دانم " .

 - چرا ؟

 - به خدا قسم نمی دانم .

 - آخه مگه میشه . من که سوال سختی نپرسیدم ! پس چی شد این همه دوستت دارم هاااا 

 - علی دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم . از همه بدم میاد . حتی از خودم .

 - خوب چرا این جوری شدی ؟ در و دل کن باهام شاید آروم بشی داداش .

 - اه عین احمد حرف می زنی . از همین می ترسم . می ترسم مثل اون بشی

 - مگه اون چی شده ؟!

 - هیچی ، بیخیال . حوصله ی توضیح ندارم . نمی خواهم یادش بیوفتم . شرمنده .

 علی فهمیده بود رابطه ی احمد و هادی هم بهم خورده . از صحبت های هادی دستگیرش شده

 بود که تقصیر کار احمد بوده و همین باعث شده بود که هادی حرف های علی را باور نکنه .

 همین ها باعث شد تا هادی دیگر آن هادی سابق نباشد ، و علی باز هم درکش نمی کرد .

 علی هم ضربه خورده ی این طور رابطه ها بود و در اوج همین رابطه ها بود که به هادی اعتماد

 کرد و این انتظار را دشت که هادی هم علی رو باور کنه ، بهش اعتماد کنه و راهی برای ادامه

 ی رابطشون باز کنه .

 این دیدار شوکی بود برای قلب رابطه شون . کم کم پیامکی با هم رابطه برقرار کردند ولی دیگر

  از دوستت دارم ها و داداش گفتن ها خبری نبود ، خیلی سرد . هر دو این وضعیت را تقصیر

  دیگری می دانستند همین هم باعث سردی رابطه شون بود .

 

 

خوب امید وارم که خوشتان آمده باشد .....

نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااا

جهت عضویت در سایت کلیک کنید




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 21 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:28 ب.ظ
I know this website gives quality depending articles or
reviews and additional material, is there any other website which provides such things in quality?
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:07 ب.ظ
Ridiculous quest there. What happened after? Take care!
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:59 ق.ظ
It's nearly impossible to find well-informed people about this subject, but
you seem like you know what you're talking about! Thanks
جمعه 13 مرداد 1396 10:47 ب.ظ
I quite like looking through an article that will make men and women think.
Also, many thanks for allowing for me to comment!
شنبه 7 مرداد 1396 08:46 ب.ظ
Aw, this was an extremely nice post. Spending some time and actual effort to make a really
good article… but what can I say… I put things off a lot and never seem to
get anything done.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:34 ق.ظ
I need to to thank you for this wonderful read!! I definitely loved every little bit of it.
I have got you saved as a favorite to check out new things you post…
پنجشنبه 17 فروردین 1396 10:49 ب.ظ
When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a
comment is added I get four e-mails with the same comment.

Is there any way you can remove me from that service?
Thanks!
چهارشنبه 11 دی 1392 02:05 ب.ظ
نظر یادم نمیره
عالیه
سه شنبه 10 دی 1392 07:00 ب.ظ
سیـــــــــــلام عزیزم
مرسی از حضورت
وب جالبـــــــی داری نفسممممممممم
شادباشی
مبینا عبدی
ســــــــــــــــلام گلمممممممممممم
خواهش می کنم ....
دوشنبه 25 آذر 1392 09:10 ب.ظ
دیدی غلط تایپی رو (بازم)
خودما میگم
مبینا عبدی
دوشنبه 25 آذر 1392 09:07 ب.ظ
سلام گل دخترم، بالاخره اومدی؟ خوبی؟ چه خبرا؟ اوضاع روبراهه؟ اگه بد خواه داری شمارشو برام بفرست مراسم خرماپزونش با تو. موافقی؟ حواستو جمع کن بزم غلط تایپی داریا
مبینا عبدی
سلام :
بله بله اومدم ، مرسی خوبممممممممممممم ، سلامتی شما ! دیگه کارم به جایی رسیده که از سلامتی شما هم خبر دارم ....
اوضاع رو به راهه .... چشممممممممممممم
یکشنبه 24 آذر 1392 08:26 ب.ظ
سلام اجی...
چرا دیگه سرنمیزنی؟
مبینا عبدی
سلام اجی جوووووووووووون
بابا من که سر زدم بهت و کامنت هم دادم ......
تازه بهتم گفتم چرا دیگه وبمممم نمیای
حالا باشه گلم میام
پنجشنبه 21 آذر 1392 03:32 ب.ظ
به دل نگیر ادم ها اینطوری اند .سیگار هم کامش رو که داد زیر پا لهش میکنن
مبینا عبدی
من عاشقانه دوستش داشتم ...
و او عاقلانه طردم کرد ....
منطق او ،
حتی از حماقت من احمقانه تر بود .
پنجشنبه 21 آذر 1392 03:27 ب.ظ
این روز ها همه به من دلتنگی هدیه میدهند .خواهشن تو اتش بس اعلام کن .چون اگر تو اتش بس اعلام نکنی مجبورم به خاطرت همه ی دلتنگی هایم را ترک کنم
مبینا عبدی
زیبا بود ....
این روز ها حاظرم پت باشم .....
اما یک دوست واقعی مثل مت داشته باشم
پنجشنبه 21 آذر 1392 03:19 ب.ظ
میگن وقتی بارون میاد بوی خاک بلند میشه . پس چرا تو قلب من وقتی بارون میاد بوی خاطره ها بلند میشه؟
مبینا عبدی
وااااااااای خیلی خیلی غمگین و زیبا بود
من اشتباه کردم !
به خیالم بوسه هایت ، تعهد هستند .
آغوشت سر پناه ،
هدیه هایت قول و قرار ،
من اشتباه کردم ! هر چه بودی عادت بودی .
نه فقط با من ، با همه این طور بودی .
پنجشنبه 21 آذر 1392 12:06 ب.ظ
ای جان. حقا که دوست خودمی
مبینا عبدی
مرسی ....
عزیزم دلم هر چی باشم به پای تو که نمی رسم صدف جووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر