تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت ششم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





تابستان سرد :
سلام سلام ......
امید وارم آماده خواندن ادامه ی داستان باشید .....


-
سلام خوبی احمد ؟  آقا ببخشید باز مزاحم شدم 

- سلام چه مزاحمتی ؟ بفرمایید این حرفا چیه ؟

- خیلی رک بگم ،  احساس می کنم هادی با یک دختر ارتباط داره ، انگار عاشق شده . همش

 گوشیش دستش هست و هی پیامک میده .

- نه آقا ، این حرفا چیه ؟ پسرتون از این کار ها بلد نیست . خیلی از پیامک هاش به خود من

 است و علی .  نترسید بهتون اطمینان می دهم .

- اصلا نمی دونم چرا از این پسره ، علی خوشم نمیاد ! خیلی شل و ول ! و خیلی لاغر ! بدنش

  خیلی ضعیفه احساس می کنم هادی هم داره این جوری میشه .

همه ی مشکلات هم از این جواب احمد شروع شد .....

- راستش آره اقا محمود . من هم برای هادی نگرانم .... هادی الان مثل دوساله با علی هست

....

احمد و علی یک سال بود که رابطه ی جدی داشتند . ولی آتشی که از زیر خاکستر خاطره ی

های احمد شروع شده بود حرف از دوسال پیش می زد . زمانی که احمد و علی فقط سلام و

 علیک داشتند .

پدر هادی حساسیتش خیلی بیش تر شده بود . خیلی  .... به هادی گفته بود که با علی قطع

رابطه کند . جواب های پیامک و تلفن هایش را نده ... هادی هم مجبور بود قبول کنه ...

بالا خره هم پدرش بود و هم مهم تر از علی ... 

زمین و زمان سنگ در دست آماده شکستن دل علی شده بودند . نمی دانم شاید تقدیرش این

طور نوشته شده بود . شاید تنهایی بود و سرنوشتش ...

ارتباطش با هادی به زمانی خلاصه شده بود که پدر یا مادر هادی پیشش نباشند

فقط در این صورت بود که می توانستند با هم تلفنی یا پیامکی حرف بزنند  . همین فاصله های

اجباری کم کم وابستگی ها را کم کرد ولی نه برای علی ، این هادی بود که کم کم داشت از

علی فاصله می گرفت ...

علی با رفیق قدیمیش کم کم رابطه اش بیشتر شده بود ... رفیقی که هر وقت اراده می کرد

پیشش می آمد ... رفیقی که با آمدنش علی را آرام می کرد . اشکش را می گویم .

در این زمان تنها همدم های با وفای علی اشک و تنهایی بودند و چقدر قشنگ با هم صحبت می

 کردند .

زمان ،  زمان خوبی نبود . یک دل شکسته ، یک کوله بار خاطره تلخ شده ، یه  دلدار دو دلداده ویک نفر تنها وسط این همه احساس . احساساتش که معلوم نبود چقدر ماندگار هستند .

اواسط تابستان شده بود ، تابستانی سرد . اجبار کار خودش را کرده بود . دیگر هادی ، علی را

نمی شناخت

علی هم چاره ای نداشت جز صبر و انتظار ، انتظاری تلخ و سرد . علی خیلی مغرور بود ولی

دیگر غروری برایش نمانده بود . غروری که تازه رو پای  خودش ایستاده بود ، باز هم شکسته

شد .

هر روز می خواست با هادی تماس بگیرد و همیشه هم با رد تماس رو به رو می شد . خسته

شد بود . از همه چی .



منتظر ادامه ی داستان باشید .....
هر کی نظر نده ان شا الله کچل بشه ....خخخخخhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif

شوخی می کنم به دل نگیرد ......

ولی شما با نطر ها تون به من کمک می کنید  که بهتر بنویسم ....

با تشکر 




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


شنبه 9 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:08 ق.ظ
Thanks for any other informative blog. Where else may just
I am getting that type of info written in such an ideal way?
I've a challenge that I'm just now operating on, and I have been at
the glance out for such info.
جمعه 25 فروردین 1396 05:10 ق.ظ
Hello, after reading this awesome post i am also cheerful to share my familiarity here with mates.
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:08 ق.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.
Did you create this website yourself or did you hire someone to do it for you?

Plz respond as I'm looking to create my own blog and would like to find out where u got this from.
thanks a lot
دوشنبه 16 دی 1392 12:54 ب.ظ
سلام عزیزم ممنون که برام نظر گذاشتی ممنووووووووون.
وبت خوشگل و قشنگه بای بای
مبینا عبدی
سلام
قابلی نداشت گلمممممممم
بازم بهم سر بزن
بابای
پنجشنبه 21 آذر 1392 01:03 ق.ظ
مبینا جونم خهلی قشنگ بود.مر20
مبینا عبدی
خیلی خیلی ممنونم
و خواهش می کنم
چهارشنبه 20 آذر 1392 08:10 ب.ظ
سلام. ممنون از اینکه به وبم سر زدید دوباره بیاید خوشحال می شم.
مبینا عبدی
سلام .
خواهش می کنم
سعی می کنم بیام ....
جمعه 15 آذر 1392 02:07 ق.ظ
من شرمندم مبینا جان آدرسه وبتت رو گم کرده بودم
مبینا عبدی
اشکالی نداره .....
بازم مرسی که اومدی
سه شنبه 12 آذر 1392 10:36 ب.ظ
سلااااااااااااااام
چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوفی؟؟؟؟؟خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منمون ک به وبم اومدی گلم بازم بیا
ایول شعرات عاااااااااااااااااااالی بودا
حرف ندارن دمت جیززززز
به خودم می افتخارم ک همچین دوستی دارم
البته دوستای از تو شاعر تر هم دارم هااااا
هرچی فوش دادای ب خود
مبینا عبدی
سلام
مرسی خوبم ..... آره خوش میگذره .....
خواهش می کنم ، چشم بازم میام ......
ممنونممممممممممممممممم
من هم همین طور گلم
هه هه هه
واقعا که این جور آدما خیلی بی شخصیت و بی شعور تشریف داره ....
نظرشو پاک کردم بابا ولش کن ....
دوشنبه 11 آذر 1392 06:28 ب.ظ
سلام گل بانو،أی شیطون،خوب بلدی گوشای آدمو مخملی کنی ولی منا دست کم گرفتی چون با هر آهنگی گوشام مخملی نمیشه عدیدم
مبینا عبدی
سلام سلام
خخخخخخخ
ماااااااااااااااااا اینیم
یکشنبه 10 آذر 1392 08:12 ب.ظ
سلام گل دختر، خوبی؟ چه خبرا ما رو نمی بینی خوشی؟ افرین عزیز داری یه نویسنده ی قهار میشییا مواظب باش به درسات لطمه نزنه گلم
مبینا عبدی
سلام مهربون خانوم ، مرسی خوبم ....
این چه حرفیه من همیشه با شما خوشممم بی شما ناراحت
می دونمممممممممممممممممم تازه یه دونه شعر گفتم خیلی قشنگه بعد از رمان تابستان سرد
می زارمش توی وبم ....
سعی می کنم ... تا الان که درسم معمولی بوده ....
خدا را شکر
شنبه 9 آذر 1392 11:20 ب.ظ
انتخاب من تو بودی (هدیه) !!!! ، انتخابت من باشم ؟؟؟
مبینا عبدیسلام :
مرسی که به وبم سر زدید ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر