تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت پنجم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




تابستان سرد

سلاااااااااااااااام
سلااااااااااااااام
من اووووووووووووومدم با ادامه ی داستان 
...


-
سلام العلیکم  ،  خوبی احمد اقا ؟

- سلام ممنون خوبید آقا محمود ؟

- از احوال پرسی های شما ! هادی ما چطوره ؟  خوب پیش میره ؟

- بله انصافا خیلی باهوشه و خوب داره میاد جلو 

- خوشحالم ممنون از زحماتتون ! میگم شما علی رو میشناسید ؟  رفیق هادی رو میگم .

- آره ، چطور ؟

- هیچی !  همین جوری ! به نظرتون چجور بچه ایه ؟

- خوبه ، بدک نیست ! از چه نظر ؟ برای چی ؟

- جدیدا خیلی با هادی میگره می خواستم بدونم پسرم با چه کسی رفاقت میکنه ؟

- پسره خوبیه ...


صحبت هایشان ادامه پیدا کرد . احمد هم رفاقتی حساب می کرد . اگر هم با علی مشکل

  داشت در این تماس چیزی نگفت .

وابستگی احمد و هادی و هم چنین علی و هادی زیاد بود . برای همین همیشه در تماس بودند

  ، پا تلفنی یا با پیامک .... 

هادی هم زمان با هر دوتاشود ( احمد و علی ) پیامکی صحبت می کرد . برای همین پدرش هم

  شک کرد که شاید پسرش با یه دختر رابطه پیدا کرده ...

این را هم از چشم علی می دید چون که قبلا هادی این طور نبوده و الان که با علی رفیق شده

 این جریان ها پیش آمده .

پدر هادی حساسیتش بیشتر شد تا جایی که در مهمانی ها بلند بلند پیش دیگران از ازدواج های

 زود هنگام هادی صحبت می کرد !

هادی هم از این جریان خیلی ناراحت بود تا جایی پیش می رفت که دیگر در مهمانی ها شرکت

  نمی کرد و با پدرش چند بار در گیر شده بود .

همین با عث شده بود که پدر هادی باز هم به احمد زنگ بزند . ولی این بار احمد مثل دفعه ی

  قبل صحبت نکرده بود .

اینبار انتقام زجر هایی بود که در بودن علی با حسین  می کشید را هم گرفت ....


 

منتظر ادامه ی داستان باشید

 نظر یادتون نره هاااااااااااا

  بااااااااااای

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 6 آذر 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:44 ق.ظ
Hi, I wish for to subscribe for this webpage to take newest updates, so where can i do it please help.
شنبه 14 مرداد 1396 08:38 ب.ظ
What's up friends, its great paragraph concerning educationand fully explained,
keep it up all the time.
سه شنبه 27 تیر 1396 04:18 ب.ظ
It's remarkable in favor of me to have a website, which is
useful in support of my knowledge. thanks admin
یکشنبه 25 تیر 1396 05:57 ب.ظ
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere,
when i read this paragraph i thought i could also create comment due to
this brilliant piece of writing.
جمعه 23 تیر 1396 12:45 ب.ظ
I every time used to read piece of writing in news papers but now as I am a user of web so from
now I am using net for articles or reviews, thanks to web.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:21 ب.ظ
I blog quite often and I really thank you for your content.
This great article has really peaked my interest. I'm going to book mark your site and keep checking for new information about once a week.

I opted in for your Feed as well.
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 03:28 ب.ظ
Loving the info on this website, you have done great job on the blog
posts.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:11 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this topic
to be actually one thing which I believe I would by no means understand.
It seems too complicated and very broad for me. I'm having a look ahead on your
next submit, I will attempt to get the cling of it!
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:43 ق.ظ
Hello this is kinda of off topic but I was wanting to know if blogs use
WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding skills so I wanted to get advice from
someone with experience. Any help would be greatly appreciated!
چهارشنبه 11 دی 1392 02:06 ب.ظ
هوا سرده اما مهم اینه که دلت گرمه
جمعه 8 آذر 1392 03:44 ب.ظ
سلام عزیز دل انگیز، خوبی؟ این تابستان قشنگ تا کی ادامه داره؟
مبینا عبدی
سلام مرسی خوبم ....
قسمت های داستان تقریبا طولانیه اما بسیار قشنگه ، ارزش خوندن داره
چهارشنبه 6 آذر 1392 10:17 ب.ظ
موفق و پیروز باشید
مبینا عبدی
خیلی ممنونم که به وبم سر زدید ...
با تشکر از شما
پاورپوینت هاتون بسیار مفید بود استاد ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر