تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت چهارم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





تابستان سرد :

 ادامه ی داستان :

 

 

هر روز می رفتند برای درس خواندن ولی نمی توانستند بخوانند . هر دوشون در کنار هم از هر

  کاری در مانده بودند . ادای درس خواندن در می آودند ولی در فکر هم بودند همین هم باعث

  شد که به نتیجه ی مطلوبشان نرسند .

 هادی در درس فیزیک مشکل داشت . علی هر کاری تونسته بود براش انجام داده بود ولی همان

  آش و همان کاسه ! انگار این دو نفر اصلا کنار هم نمی توانستند درس بخوانند .

 به فکر علی رسیده بود تا با احمد صحبت کند تا با هادی فیزیک کار کند ولی تو این مدت هادی

 بخاطر غیبت های زیادش تو کانون با احمد مشکل پیدا کرده بود . هادی از احمد می ترسید

 ترسی بچه گانه و بی دلیل .

 علی هر روز با هادی صحبت می کرد تا دیگر از احمد نترسد آخر سر هم موفق شد .

 البته به این شرط که در اولین ملاقات خود علی هم حضور داشته باشد .

اولین ملاقات احمد و هادی صورت گرفت . هادی خیلی دل شوره داشت . پوست صورتش قرمز

 شده بود و دست و پاهایش می لرزیدند ولی کم کم به حالت عادی خود برگشت .

تا جایی که در قرار های بعدی برای تمرین فیزیک کم کم علی را از یادش رفت . کسی که می

  گفت به جز او کس دیگری را دوست ندارد حالا دیگر احمد را هم دوست داشت .

 مثل علی شاید هم بیشتر ... !

 علی کم کم دیگه ترسد ، ترسه اینکه هادی رو از نداشته باشد . بعضی وقت ها هم شیطنت

  هایی می کرد تا شاید هادی احمد رو کمتر ببیند .

 از با هم بودن اونا و از اینکه کم کم اونو بیشتر به علی ترجیح بده . حسادت می کرد . آروم آروم

 داشت احمد رو درک می کرد .

 درک می کرد که وقتی در رابطه اش با حسین صمیمی تر شده بود ، که جچرا احمد حسودی

  می کرد ؟

این اتفاق باعث شد یاد گذشته ها و گریه هایش بیافتد . گذشته هایی که با احمد و حسین داشت .

 گذشت و گذشت و گذشت ، صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد ولی سودی نداشت تازه بدتر هم

  شد ....

 پدر هادی ، آقا محمود  هم ادعایی در روان پزشکی داشت .

 از ملاقاتش با علی این را متوجه شده بود که علی افسرده است . ترسیده بو که هادی هم

  اینطور شود . احمد را هم می شناخت بالا خره معلم سرش بود ، تصمیم گرفت با احمد تلفنی

  صحبت کنه ....


 

منتظر ادامه ی داستان باشید

نظر یادت نره هااااااااا

جهت عضویت در سایت کلیک کنید





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 29 آبان 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
چهارشنبه 6 آذر 1392 02:46 ب.ظ
سلام
دوست خوبم من خودم همه ی پاورپوینت ها رو بعد از این که گذاشتم تو وبلاگ دانلود کردم تا مطمئن بشم که هیچ کدوم مشکلی ندارن.
شاید مشکل از جای دیگه ای باشه
مبینا عبدی
سلام
درسته .
یکشنبه 3 آذر 1392 06:18 ب.ظ
سلام،خوبه، از وقتی که یاهو تحریم شده شماهمه درسارو سرچ میکنی. امتحانات میان ترم در راهه گلم بپا آلودگیه صوتی غافلگیرت نکنه
مبینا عبدی
سلام
چشم
یکشنبه 3 آذر 1392 06:16 ب.ظ
سلام،خوبه، از وقتی که یاهو تحریم شده شماهمه درسارو سرچ میکنی. امتحانات میان ترم در راهه گلم بپا آلودگیه صوتی غافلگیرت نکنه
جمعه 1 آذر 1392 05:32 ب.ظ
سلام خانوم خانما،خوبی؟ درسارو ترکوندی یا نه؟ حالا دیگه به من تیکه میندازی آره؟ اگه دستم بهت برسه تیکه بزرگت گوشته شیطون بلا. چیزی ننوشته بودی تا نظر بذارم
مبینا عبدی
سلام
آره منفجرشون کردم نه تیکه ننداختم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر