تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - داستان : در آغوش باران
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




داستان 

 

وقتی 4 ساله بودم مادرم من را ترک کرد وبه خارج از کشور رفت ، اصلا چهره اش را یادم نمی آید .

الان 18 سال دارم . خیلی دوست دارم دوباره ببینمش . دلم براش یک زره شده . در حال حاظر پیش پدر و مادر بزرگم زندگی می کنم .مادر بزرگم را هم مامان جون صدا می کنم

 

- سارا ؟ بله مامان جون .

بیا پایین مهمون داریم . من : اومدم .

از پله ها به پایین آمدم . یکی از دوستان دانشگاهم بود با او سلام کردم وبه اتاقم دعوتش کردم

روی صندلی نشستیم دلم گرفته بود دوست داشتم مامانم پیشم برگرده .

مریم دوستم  می دانست که مامانم از پیشم رفته به همین دلیل دل داری ام می داد .

به مریم گفتم بابام میگه مامانت آدم خوبی نیست ولی من این جوری فکر نمی کنم .

من فقط دوست دارم او برگرده .

سارا ؟ بله مامان جون.

مامان مریم زنگ زده به مریم بگو بیاد پایین مامانش کارش داره ؟ باشه .

با مریم به پایین رفتیم .

مامان مریم به او گفته بود که بیاد خونه . با او خدا حافظی کردم ورفت .

و من به اتاقم رفتم  . فردای اون روز به پارک محلمون رفتم خیلی تنها بودم همش به این فکر می کردم که مامانم دوباره ازدواج کرده اصلا منو یادش هست . نیم ساعت بعد به خانه رفتم .

 از مادر بزرگم پرسیدم : که مامانم چرا منو ترک کرده اون گفت که حرفشو نزنم . من خیلی ناراحت شدم وبه اتاقم رفتم .                       

2 ماه بعد :

زنگ خونمونو زدن بابام در را باز کرد به نظر می آمدکه یواشکی صحبت می کرد بعد خیلی محکم در را کبوند و قیافه ای عصبانی به روی مبل دراز کشید . 3 روز بعد گوشی مبایلم زنگ خورد یک خانم با لحن گریه مانند گفت : سارا من مامانتم .

اشک توی چشمام  جمع شده بود . او گفت : بابات نمی گذاره من ببینمت . من هم با لحنی اعصبانی مانند گفتم  وقتی بعد از 6 سال میای دوست داری بابام اجازه بده 

ولی این حرف دلم نبود  او گفت : نمی دانستم تو هم نظرت اینه . گفتم :شاید بتونم راضیش کنم وگوشی رو قطع کردم یه جورایی خوش حال بودم . از پله ها به پایین رفتم . پدرم را صدا زدم  بابا : بله عزیزم . من می خواهم مامانمو ببینم . بابام زیر لب گفت بالا خره کار خودشو کرد .

بهم گفت : او مادر خوبی برایت نبوده ونخواهد بود . حالا میشه اونو ببینم وتو چشمای پدرم زل زده بودم اوگفت : فقط یک بار .اونم فردا . منم با خوش حالی گفتم چشم . بالا خره فردا شد باران شدیدی می آمدتوی اون باران شدید من ومادرم با هم قرار داشتیم مادرم را دیدم او من رازیر باران صفت بغل کرد واز توی کیفش کادویی رادر آورد وگفت این کادوی تولدته شاید من دیگه نتونم ببینمت

منو ببخش خداحافظ کمی ازم دور شد ناگهان با یه ماشین تصادف کرد یه لحظه فکر کردم خواب بود ولی اون اتفاق واقعی بود



نظر یادتون نره فعلا





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


یکشنبه 13 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:01 ب.ظ
If you desire to improve your know-how simply keep visiting this web page and
be updated with the most recent news posted here.
پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:19 ب.ظ
Yes! Finally something about Can you have an operation to make you taller?.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:15 ب.ظ
If you wish for to obtain a good deal from this piece
of writing then you have to apply these strategies to your won website.
سه شنبه 26 شهریور 1392 12:10 ب.ظ
داستانت اولش خوب بود ولی یه چیزایی نوشتی بعد رهاش کردی
نقش مریم چی بود دیدار مریم و اطلاع اون از رفتن مادر
یا مثلا منتظر بودم اولین اتفاق از دیدن مادر این باشه که بپرسه تا الان کجا بوده؟
به هر حال زیبا و غم انگیز بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر