تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت سوم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





تابستان سرد :

ادامه ی داستان ، خیلی ببخشید که یکمی طول کشید .....



اصلا متوجه ی گذر زمان نبودند . شماره تلفن همراه هم دیگرو گرفتند و خداحافظی کردند .

البته علی هیچ وقت خدا حافظی نمی کرد ، همیشه می گفت به امید دیدار .

این یکی از خصوصیات مهم علی بود . در مسیر برگشت چند پیامک برای علی آمد . فرستنده ی

  همه ی آنها هادی بود ، چند لطیفه و چند جمله ی عارفانه ..... !

علی حس عجیبی نسبت به هادی پیدا کرده بود . دوستش داشت بدون آنکه خودش بخواهد یا

  دلیلش را بداند . فقط می دانست که هادی را دوست می دارد ،  همه ی اتفاق های پارسال از

  یادش رفته بود . اراده اش دست دلش افتاد بود .

رابطه اش با هادی اوج گرفته بود . رابطه ی دو طرفه و صمیمی . هر شب بیرون بودند ، می

 گفتند و می خندیدند . به هم نگاه می کردند و لذت می بردند .

دنیای هم شده بودند شاید خدایشان را از یاد برده بودند . !

علی هم دیگر از دست بر گردن دوست انداختن ترسی نداشت .

همه ی فکر های منفی اش از بین رفته بود و هیچ چیز را نمی دید جز خوبی . بعضی وقت ها

  که به خود می آمدند می دیدند که خیلی از خانه فاصله گرفته اند ، آن هم با پیاده روی ، ولی

 انگار نه انگار که زمین زیر پایشان است . صحبت را از سر می گرفتند و به قدم زنان می رفتند

با هم یک سال اختلاف سنی داشتند ولی اصلا برایشان مهم نبودفقط این برایشان مهم بود

 که برای هم باشند .

کار های عجیب و غریبی می کردند . در واقع کار هایشان برای دیگران عجیب و غریب بود ولی

 برای خود شیرین و جذاب .

قرار گذاشته بودند هر شب پنج آیه ی قرآن را بخواندند . امام زاده ای در نزدیکی خانه شان بود .

  هر روز برای زیارت به آنجا می رفتند . چشم های یک دیگر شده بودند تا جایی که قرار شده بود

 صیغه ی اخوت بخواندند . به مسجد محلشان رفتند و دست راست هم دیگر رو گرفتند . اول

 هادی خواند و علی گفت : قبلت .....

 بعد هم نوبت علی بود . او خواند و هادی گفت : قبلت ..... دیگه داداش شده بودند .

دیگه نام های هم دیگرو صدا نمی کردند چون جوابی نمی شنیدند . فقط داداش ! کافی بود تا

  یکی به اون یکی بگه بابات فلان کارو کرد آن وقت بود که یکی از آنها ناراحت می شد .

باید بابات رو حذف می کردند و به جاش بابا می گفتند ! مثلا بگویند بابا فلان کارو کرد نه بابام نه

  بابات ......

از این تعجب می کردند که چرا مثل بقیه دعوایشان نمی شد ! همش با هم خوب بودند . خوب و

 خوب و خوب ......

قرار گذاشتند در تابستان درس های سال بعدشان را بخوانند . برای همین با هم به یک کتابخانه

 می رفتند .

 

منتظر ادامه ی داستان باشید

 باااای





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 14 آبان 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:05 ب.ظ
Post writing is also a excitement, if you know then you can write if
not it is difficult to write.
پنجشنبه 9 شهریور 1396 04:56 ب.ظ
Wow, marvelous blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your web site is wonderful,
as well as the content!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:47 ب.ظ
Hi there would you mind sharing which blog platform you're working with?
I'm going to start my own blog soon but I'm having a difficult time selecting between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.

The reason I ask is because your design and style seems different then most blogs and I'm looking for something unique.
P.S Apologies for getting off-topic but I had to ask!
چهارشنبه 20 آذر 1392 11:51 ب.ظ
سلام گلم در سلامتی کامل به سر میبری؟چه خفرا؟
مبینا عبدی
سلام عزیزم ....
بله بله ممنونم از اینکه به فکرمی ....
سلامتی شمااااااااااااااا
یکشنبه 19 آبان 1392 07:07 ب.ظ
سلام بر مسافر زمان،خوبی؟ عالی بود عزیزم خوشحال شدم که به داستانهای ذهنی خودت سفر کردم.
مبینا عبدی
سلاااااااااااااااااااااام
مرسی بدک نیستم .....
مرسی مرسی مرسی
اختیار دارید
سه شنبه 14 آبان 1392 08:55 ق.ظ
سلام این مطالب وبلاگت رو خودت مینویسی؟ خوشحال میشم باهات تبادل لینک داشته باشم . این میتونه آغاز یه همکاری جدید باشه
مبینا عبدی
سلام
بله خودم می نویسم .....
من هم خوشحال میشم که با شما تبادل لینک داشته باشم بابت نظرت
ممنونم .....
حتما به وبت سر می زنم ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر