تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت دوم
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





تابستان سرد 

 ادامه ی داستان .....

 

- چه خبر علی آقا مارو نمی بینی خوش میگذره ؟

 - سلامتی نه زیاد تو خوبی ؟ از حسین چه خبر ؟ ببخشید داداش حسین !

 - علی میشه خواهش کنم دوباره بحث های قدیمی رو شروع نکنی ؟ بس کن دیگه .

 - باشه آقا احمد ، بگو. کارت رو میگم . اگه کار نداشتی سراغم نمیومدی ..... !

 - نمی تونم این حرفت رو انکار کنم ، واقعا کارت داشتم ازت یه درخواست دارم بگم؟

 - بفرما !

 - خب ببین علی تو کانونمون بهت احتیاج دارم برای درس دادن زبان هستی؟

 - علی هم مرد تجربه بود ! معلم بودن رو دوست داشت و بدون هیچ وقت تلف کردنی جواب

  مثبت را داد

 قرار شد احمد برای تعیین زمان کلاس های علی باهاش تماس بگیرد .

 روز های بدی بود حداقل برای علی . هر وقت کسی را در خیابان می دید که دست بر گردن

 دوستش انداخته فکرش خیلی مشغول می شد .

 با خودش می گفت : نکنه سر نوشت  این همه صمیمیتشان  مانند رابطش با احمد و حسین

  بشود .

 رابطه سه نفری صمیمی که اخرش و شادی احمد و حسین و تنهایی علی هم بود ....

 دیگه به صدای دل ها عادت کرده بود ، صدای شکستن یا جدایی ...

 روز ها می گذشتند . دونه به دونه و به نوبت . کم کم هم نوبت علی شده بود تا به اولین کلاس

 زبان برود . البته این بار به عنوان دبیر .....

 بعد از چند وقت که دل و دماغ هیچ کاری را نداشت انرژی خاصی پیدا کرده بود .

 وارد کلاس شد ،  با جزوه و کتاب . دانش آموزان به احترامش از جایشان بلند شدند .

 در حال حضور و غیاب بود که توجه اش به یک اسم جلب شد ، هادی .

 علی از دو نام خیلی خوشش می آمد : حمید و هادی ...

 بعد از خواندن نام سرش را بالا آورد تا چهره ی این خوش نام را ببیند ...

 چهره ی معصومی داشت .

 در همان لحظه ی اول در دل علی نشسته بود .

 چهره اش خیلی برای علی آشنا بود ، خیلی .

پسری شیک پوش ، مرتب با موهای شانه کرده ....

 چهره ای کشیده و اندامی لاغر .

 روز ها از پس هم می گذشتند . علی هم کلاس هایش را برگذار می کرد . کانون برای دانش 

 آموزانش سالن فوتسالی را تدارک داده بود .

 و این هفته قرار بود دبیران با دانش آموزان همراه شوند . علی خیلی خوش حال بود . این اولین بر خورد خارج از کلاسش با هادی بود .

 بعد سالن ار قضا مسیر راه هادی با علی یکی بود . در مسیر خیلی صحبت کردند . وقتی خسته

 شدند نوشابه ای خوردند و به صحبت خود ادامه دادند .....


منتظر ادامه ی داستان باشید .





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 7 آبان 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:35 ق.ظ
Keep on writing, great job!
پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:02 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your articles as long as I provide credit and sources back to your blog?
My blog is in the exact same area of interest as yours and my visitors
would certainly benefit from some of the information you provide here.

Please let me know if this ok with you. Many thanks!
یکشنبه 19 آبان 1392 07:11 ب.ظ
نخند، مسواک گرون میشه. واقعا از کرمای دندونت ترسیدم.
مبینا عبدی
خخخخخخخخخخخ
چشم چشم دیگه نمیخندم ....
این جوری خوبه ؟
دوشنبه 13 آبان 1392 11:04 ب.ظ
یه داستانک دیگه
...
شبی پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: خواهش می کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زده و فرار کرده. من داشتم خیابون رو جارو می کردم آوردمش بیمارستان.
پرستار بچه را معاینه کرد و گفت: این بچه نیاز به عمل داره. اینجا هم یک بیمارستان خصوصیه باید پول عمل رو بدی.
پیرمرد گفت: ولی من پولی ندارم. پدر و مادرش رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید من تا فردا پول رو میارم.
پرستار گفت: باید با دکتر صحبت کنید.
پیرمرد پیش دکتر رفت و موضوع رو گفت.
ولی دکتر بدون اینکه بالای سر کودک بیاد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پولشو قبل از عمل بپردازید.
...
و صبح روز بعد...
همان دکتر بر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به رفتارش در شب گذشته فکر می کرد.
مبینا عبدی
سلاااااااااااااااام ....
بازمممممممممم عالی بود مرسی....
به درود
دوشنبه 13 آبان 1392 10:57 ب.ظ
سلام خوبی؟
...
یه داستانک
...
یه روز پیرمردی به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور بکنیم. من میرم رستوران منتظرت میشینم بعد تو بیا تا با هم چای بخوریم و حرف بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
روز بعد پیرمرد به رستوران رفت. دوساعت از قرارشون گذشت ولی پیرزن نیومد. حسابی عصبانی شد. وقتی به خونه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته گریه می کنه!!!
ازش پرسید: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام رستوران!!!
مبینا عبدی
سلام ، مرسی خوبم .....
داستان خیلی زیبا بود
با سپاس فروان از شما...
دوشنبه 13 آبان 1392 09:46 ب.ظ
مبینا بازم سر کار گذاشتیمون تا ادامه داستانو نخونم نظر نمیدم. مثل خودت میشم بابای
مبینا عبدی
ای بااااااااااااااااااااااابااااااااااااااااااااا
اخه سمیه خانم این رمان خیلی طولانیه تو یه دونه پست جا نمیشه ...
به همین دلیل قسمت بندیش کردم خوب .
واااااااااااالا
قیا فمو حال کردی ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر