تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - تابستان سرد - قسمت اول
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





تابستان سرد 

سلام :

امروز با یه رمان اومدم منتهی این رمان به علت زیاد بودن صفحات قسمت بندی شده است .
رمان بسیارغمناک زیبا و عارفانه و عاطفی است
.



-
یه چیزی بگم ناراحت نمی شوی ؟

- بستگی به چیزش دارد ! و بگو هر چی از دوست رسد نیکوست .

- دیگه بهت اعتماد ندارم ، بیخیال من شو و خود رو هم راحت کن ....

- اعتماد رو نمی خوام خودت رو می خوام و با جون و دل پاش وایسادم .

- نه دیگه نه من و نه خودت را اذیت نکن .

- تو هم اذیت نمی شوی بگذار فردا حرف بزنیم . چرا عتماد نداری؟

- دیگه حرفی ندارم .

- سر حرفت وایسا ، بذار فردا حرف بزنیم .

- بیخیال من شو .....

- جون خودت نمی تونم ، نمی خوام و این کار رو نمی کنم ، جون هر کی که دوسش داری بذار

  فردا حرف بزنیم . احساس می کنم باورت نمیشه کسی بخوادتت درسته ؟

احساست ماله خودت باشه . نیازی ندارم به کسی که بخوادتم ... !

باورم نمیشه ... تو همونی نبودی که یه روزی تموم زندگیم بودی .





همه جا آرام بود . بعد از جریان تابستان سال قبل علی روز های آرامی را طی می کرد .

تقریبا 1 سال از ماجراهایش با احمد و حسین می گذشت و باز هم امتحانات خرداد ماه ...

رابطه اش با احمد و حسین خیلی کم شده بود . این را خود علی می خواست که باز هم کم

 ترش کند .

دل بستگی از با حسین هم از بین رفته بود . از اینکه احمد و حسین باز هم باهم هستند خیلی

  خوشحال بود . واقعا خوشحال بود . چون فکر می کرد جدایی آن ها بخاطر او بوده و این خیلی

 عذابش می داد ...

دیگه نمی خواست با کسی صمیمی شود . همش با خودش می گفت مگه تنهایی بده ؟

با تنهایی کم کم انس گرفته بود . تنها به سینما می رفت ، به پارک یا هرجایی که می تونست

  خوش گذرونی کنه .

امتحان را هم خوب پشت سر می گذاشت .برای مطالعه به کتاب خانه می رفت .

باز هم تنهایی ...

در همین تنهایی ها بود که احمد از علی خواست قراری برای صحبت با او ترتیب بدهد .

علی هم قبول کرد .....

برای صحبت کردن با احمد به یک فست فوت رفتند  و این احمد بود که صحبت را شروع کرد.



خوب داستان تا این جا به پایان برسد ادامه داستان را فردا در پست بعدی می گذرام


شما هم 100 درصد بخوانید چون خیلی زیباست ....


نظر یادتون نره ......





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


جمعه 3 آبان 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:15 ب.ظ
Hmm it appears like your site ate my first comment
(it was extremely long) so I guess I'll just sum it up what I had
written and say, I'm thoroughly enjoying your blog. I as well am an aspiring
blog blogger but I'm still new to everything.
Do you have any helpful hints for first-time blog writers?
I'd definitely appreciate it.
چهارشنبه 6 آذر 1392 08:04 ب.ظ
سلام
از حضورتون و اظهار لطفتون ممنونم
مبینا عبدی
سلام :
مرسی که به وبم سر زدید ..
و از اون بابت هم خواهش می کنم ..
دوشنبه 13 آبان 1392 10:41 ب.ظ
میرم دنبالشو بخونم ببینم به کجامیرسه
مبینا عبدی
عه نروووووووووووو دیگه اون موقع واست تکراری میشه هااااااا .....
بزار کنجکاو بشی ....
باشه ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر