تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - ماهی خوشمزه
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




 

خاطره ، ماهی خوش مزه

 

خیلی خسته بودم آخه شب دیر خوابیده بودیم .

ولی مامانم ساعت 10 صبح من را بیدار کرد وگفت : مبینا پاشو حاضر شو می خواهیم بریم شمال مامان جونم میاد .

من شخصا مادر بزرگم راخیلی دوست دارم ، به همین دلیل خواب از سرم پرید وگفتم : سلام مامان جون کجاست .

مامان : سلام صبحت بخیر گلم ، مامان جون توی هاله.  

منم با خوش حالی دستی به صورنم زدم و وارد هال شدم . سلام کردمو سریع مثل همیشه خودمو توی بغلش جادادم . بعد مادرم از اتاق به بیرون آمد وگفت : مبینا صبحانه چی میخوری ؟

- مثل همیشه : شیر وکیک .

خلاصه بابام اومدو راه افتادیم به طرف شمال من ، از یه طرف خیلی خوش حال بودم که داریم به مسافرت میریم ، از یه طرفم خسته وکوفته بودم جوری بود که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم.

به همین دلیل توی بغل مادر بزگم خوابم برد .

وقتی رسیدیم مادر بزگم بیدارم کرد .

تاسرم را بلند کردم دریا جلوی چشمام بود .

خیلی خوش حال مثل همیشه از ماشین پیاده شدم وبه طرف دریا دویدم ، مادرم با صدای بلند گفت : مبینا مواظب خودت باش . منم با همان لحن گفتم :باشه .

وسایل ها یمان را مادر وپدر ومامان جونم روی یک آلاچیق گذاشتند .

من رو به روی دریا نشسته بودم وبه دریا وماهی های توش نگاه می کردم دوست داشتم یکی ازون ماهی هارو بگیرمو بدم بابام سرخش کنه وخودم تنهایی اونو بخورم

به طرف آلاچیق دویدم .

- بابا بابا میشه بری تو آب و یکی ازون ماهی هارو واسه خودم بگری .

پدرم به شوخی گفت : به شرط این که منم تو خوردنش بهت کمک کنم . اول همه سکوت کردن بعد از 2 ثانیه همه باهم خندیدم و بابا از آلاچیق بیرون آمد و به طرف دریا رفت .

 

وتا زانو توی دریا بود که به من ماهی رو نشون داد خیلی خیلی خوش حال بودم .

و پدرم از دریا بیرون آمد و اون ماهی رو به من داد منم با خوش حالی پیش مامانم رفتم و انو بهش دادم ومادرم سرخش کرد وقتی داشتم ماهی رو می خوردم به بابام گفتم : بابا نمی خوای تو خوردنش بهم کمک کنی . ودوباره دسته جمعی خندیدیم .





نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
پنجشنبه 23 شهریور 1396 01:02 ب.ظ
Hi, I think your site might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Chrome, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has
some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, amazing blog!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:38 ب.ظ
Thank you for sharing your info. I really appreciate your efforts and I will be waiting for your next write ups thank you once again.
جمعه 25 فروردین 1396 07:10 ب.ظ
It's really a cool and helpful piece of information. I
am happy that you simply shared this helpful information with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
شنبه 12 مرداد 1392 11:22 ب.ظ
سلاااااااااااااااام به مبینای قصه گو
خیلی قشنگ بود منم دلم ماهی خواست.افرین عزیز دل انگیز
مبینا عبدی
سلام به مهربون ترین مشاور دنیا
شما لطف دارید .
شنبه 12 مرداد 1392 01:41 ب.ظ
سلام وبت خیلی خوشجله موفق باشی باز بهت سر میزنم
مبینا عبدی
سلام ممنون که داستانامو خوندی عزیزم .
منم هر وقط نظر دادی جوابتو میدم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر