تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - خاطره ، بهترین بابا
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته





 

خاطره ، بهترین بابا ...


یادم می آید وقتی 6 ساله بودم عروسک باربی خیلی دوست می داشتم .  یک روز  با

 خانواده به بیرون می رفتیم ، یه باربیه خوشگل پشت ویترین یک مغازه دیدم اصرار در اصرار

 والا هرچی بگم کمه ... که اون باربی رو بگیریم . بابام گفت حالا وسیله های واجب تری

 هست که باید بخریم من هم باقیافه ای ناراحت به او نگاه می کردم  به راه خود ادامه

 دادیم .

ولی بابام یادش رفت باربی خوشگله رو بخره . من هم چیزی نگفتم چون بابام خیلی خرید

 کرده بود گفتم شاید خستس .

وقتی به خانه رسیدیم ، من بلا فاصله به اتاقم رفتم وروی رخت خواب دراز کشیدم

وخیلی هم زود خوابم برد . 

 به نظر می رسید که بابام فهمیده باشه که من به خاطر چی ناراحت بودم .

صبح روز بعد با ناراحتی از رخت خواب بلند شدم و صبحانه خوردم

 وعین این قهروها فوری به اتاقم رفتم . مادرم به پدرم تلفن زد و گفت : برای مبینا اون باربی خوشگل رو بگیر .

بابا : باشه .

اول فکر کردم یه شوخیه ...گفتم بزار شب وقتی بابام اومد خونه از اتاق بیام بیرون

بالا خره شب شد بابام اومد خونه از اتاقم بیرون نیامدم ناگهان بابام اومد تو

 و گفت : مبینا چشاتو ببند منم بستم . 2 ثانیه بعد گفت باز کن وقتی باز کردم

باربی رو تو دست بابام دیدم پریدم تو بغلش و بهش گفتم :

بابا تو بهترین بابای دنیایی ...





نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


جمعه 11 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:10 ب.ظ
Simply want to say your article is as astonishing.
The clarity on your submit is simply excellent and that i
could think you are an expert in this subject.
Well along with your permission allow me to clutch your feed to stay updated
with approaching post. Thanks one million and please continue the gratifying work.
پنجشنبه 9 شهریور 1396 04:42 ب.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your weblog and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your blog
posts. Anyway I will be subscribing to your feeds and even I achievement you access consistently rapidly.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 02:50 ق.ظ
Hey there this is kinda of off topic but I was wanting to know if blogs use WYSIWYG editors
or if you have to manually code with HTML. I'm starting a blog soon but have no coding
skills so I wanted to get guidance from someone with experience.
Any help would be greatly appreciated!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:13 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to more added agreeable from you! However, how can we communicate?
جمعه 11 مرداد 1392 11:26 ب.ظ
سلام مبینا جون
بهت تبریک میگم وبلاگ قشنگی داری موفق باشی
مبینا عبدی
سلام خوش حالم که وقتتان را به من اختصاص دادید و داستان هایم را خواندید .
ممنونم .
جمعه 11 مرداد 1392 11:17 ب.ظ
مبینا جان یه پیشنهاد برات دارم من یه دوست داشتم که خیلی تو زندگیش سختی کشیده بود وقتی که ما سر راه هم قرار گرفتیم یه دختر 24 ساله با کوله باری از تجربیات تلخ بود خیلی سعی کردم روزای خوبی را براش بسازم ولی همیشه میخواد همه چیز رو تجربه کنه الان خیلی ضعیف شده چند سالی هم هست که از هم دور شدیم بیشتر تلفنی جویای احوال هم هستیم جونم برات بگه ذهن بسیار خلاقی داره عین خودت خیلی سعی کردم وادارش کنم داستان زندگیشو بنویسه هنوزم داره فکر میکنه فقط برای اینکه بهم ثابت کنه که برام ارزش قائله شعرهایی که تو خلوت خودش از اتفاقاتی که براش افتاده بود برام نوشت و بهم هدیه داد البته این دفتر مال 9 سال پیشه وقتی وبلاگ تو رو دیدم رفتم سراغ اون دفتر دیدم چقدر روحش بزرگتر شده ولی آدمای بد روزگار کمرشو خم کردن.سعی کن از تجربیات زندگیه اطرافیانت که حاضرند از سرگذشتشون مردم عبرت بگیرند داستان بنویسی اگر میخواهی زود بزرگ بشی شنونده ی خوبی باش نه بیننده ی خوب. داستانات از تجربیات خودتم می تونی شروع کنی.بدها برات جذاب میشه
مبینا عبدی
چشم سعی می کنم شنونده ی خوبی باشم .
اگر هم شد داستان زندگیم را تو وبم می گذارم .
جمعه 11 مرداد 1392 05:12 ب.ظ
سلام به دختر خوشگل بابا، عالی بود عزیزم دیدی من بازم اومدم. مبینا خانم و قهر، وای وای وای.مبینا زمان من عروسک باربی نبود که قهر کنم هادی و هدی بودن. اونا هم زشت بودن. قدر پدر و مادرتو بدون وسعی کن بهترین چیزها رو ازشون یاد بگیری گلم. خانم معلم یه غلط تایپی بگیره برای دخترش بغل رو درست کن. قبل از ذخیره کردن یکبار مطلبتو بخون. منم بابا گلیمو یه دنیا دوستش دارم.
مبینا عبدی
سلام
دستتون درد نکنه اصلا حواسم به کلمه ی بغل نبود .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر