تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - ستاره
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




من دختری به اسم شیوا هستم .

با مادرم تنها زندگی می کنم( 13 سال دارم ) پدرم هم شهید شده بود

یک دوست صمیمی در مدرسه به اسم شیدا دارم . مادرم هم با مادرش دوست هست .

 

یک روز در خانه ..........

 

مامان : دخترم ؟

من : بله مامان ؟

مامان : امروز تو که خواب بودی شیدا زنگ زد گفت دلم خیلی برای شیوا تنگ شده

منم امشب با خانواده دعوتشان کردم .

من ؟ چه خوب منم خیلی دلم براش تنگ شده بود .

با لا خره شب شد http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif

خوش حال بودم خونه رو حسابی با کمک مادرم مرتب کرده بودم 


زنگ خونمون یهویی به صدا در آمد .

من آیفون را برداشتم ودر را برایشان باز کردم .

با سلام حسابی حسابی آن ها را به داخل دعوت کردیم . اول کمی نشستیم ولی بعد من شیدا را به داخل اتاقم آوردم آن شب خیلی ستاره ها زیبا بود

شیدا گفت : بیا هر کی یه آرزو بکنه 

قبول کردم .......

شیدا آرزو کرد که یه شب اون ستاره ی ته آسمان به خوابش بیاد وگفت :حالا نوبت توئه . منم آن شب خیلی دل تنگ بابام بودم ناگهان نتوانستم جلوی خودمو بگیرم و زار زار گریه کردم . شیدا گفت چی شده عزیزم ؟ هق هق کنان گفتم آرزو می کنم که امشب خواب بابامو ببینم 

شیدا : من اطمینان دارم که تو خوابشو می بینی .

مادر شیدا صداش کرد وگفت : باید بریم خونه .

شب فرا رسید ، خوشبختانه پدرم به خوابم آمد 

او با چراغ هایی روشن به طرفم آمد و گفت : شیوای عزیزم این چراغ هایی که دورم است را می بینی این ها کار های خوب من است ومن بهشتی هستم ولی تو هر وقت ناراحت می شوی و گریه می کنی 

ای چراغ ها خاموش می شوند ودیگر من را به بهشت راه نمی دهد ازت خواهش می کنم دیگر ناراحت نباش عزیزم و اگر نه من هم ناراحت می شوم 

دوستت دارم عزیزم ....

ناگهان از خواب پردم 

از آن به بعد همیشه خوش حال بودم .......






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 30 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:20 ب.ظ
Hi, just wanted to say, I enjoyed this post. It was helpful.
Keep on posting!
یکشنبه 4 تیر 1396 10:31 ب.ظ
بسیار core از خود نوشتن در حالی که صدایی
دلنشین در آیا نه کار خوب با من پس از
برخی از زمان. جایی درون جملات شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای
while. من با این حال کردم مشکل خود را
با جهش در منطق و یک ممکن است را خوب به پر همه
کسانی شکاف. اگر شما که می توانید انجام من
خواهد بدون شک تا پایان در گم.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:28 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I encounter a blog that's both
equally educative and engaging, and let me tell
you, you've hit the nail on the head. The problem is an issue that not enough men and women are speaking intelligently about.
Now i'm very happy that I found this during my hunt for something concerning this.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:29 ب.ظ
What's up, after reading this awesome paragraph i am too
cheerful to share my know-how here with friends.
سه شنبه 17 دی 1392 05:21 ب.ظ
سلام وبت عالیه
مبینا عبدی
سلام خیلی ممنونم
سه شنبه 21 آبان 1392 08:45 ب.ظ
بهتربنویس.........
مبینا عبدی
چشم
سعی میکنم
پنجشنبه 18 مهر 1392 07:24 ب.ظ
مبینا دل نوشته هات خیلی باحال بود
جمعه 8 شهریور 1392 02:52 ب.ظ
سلاااااام به گل دختر قشنگم،
خوبی؟ دلم خیلی برای خودت و نوشته هات تنگ شده بود،البته نتمم قطع بود.اومدم سریع درستش کردم تا به وبلاگت سر بزنم عزیزم.خیلی داستانت قشنگ بود ستاره.موفق باشی
مبینا عبدی
سلام :
ممنونم ، منم همین طور .........
بازم تشکر .
سه شنبه 5 شهریور 1392 12:20 ب.ظ
من دوسال از شما بزرگترم
مبینا عبدی
چه خوب
سه شنبه 5 شهریور 1392 12:19 ب.ظ
سلام
فدات من الان خودم چن روزه نمیام الهی قربونت برم آبجی
مبینا عبدی
اشکالی نداره عزیزم .
جمعه 1 شهریور 1392 11:30 ق.ظ
ههههههههههه یه سال از من بزرگی
مبینا عبدی
شیوا 13 ساله بود .
نه من .
ممنون که خوندین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر