تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - خواب خوب ...
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




خواب خوب . . .

 

باران هرثانیه وهردقیقه سرعت می گرفت و رعد و برق هم

 همراه خود داشت .

 لقمه هایی که در دهانم می گذاشتم به زور می خوردم و با ترس و

  لرز هورت می کشیدم و

  غورت می دادم، مادرم هم پشت سر هم تکرار می کرد شاپرک

 زودتر بخور از وقت خوابت

  گذشته . . . کابوس می بینیا . . .

 من هم که حوصله ی خواب وحشتناک نداشتم سریع شامم را 

 خوردم و به اتاقم رفتم . . .

 وقتی وارد اتاقم شدم به سمت پنجره رفتم پرده را کنار زدم وپنجره را

  باز کردم.

 نمی دانم چرا وقتی قطره های باران رامی دیدم که باسرعت به 

 پایین می آمدند . . . و وقتی

  به زمینمی رسیدند و روی زمین پخش می شدند حس خوبی

  بدست می آوردم ، دلم می خواست

  زیر باران بخوابم ولی نمی شد چون خیس 

 می شدم . . .          ای بابا . . .

 الان روی تختم نشستم دارم بیرون رو نگاه می کنم

 فکرکنم مامانم الان داره فکر می کنه من تا الان هفت تا پادشاه توی

 خواب دیدم .

 خوب . . .

 مثل همیشه که تنهامی شوم ، دیواراتاقم پناهم می دهم.

 بی پناه که باشی، قدر دیوار را میدانی . . .

 یعنی اگه درپنجره روبازکنم کسی صدا شو نمی شنوه       نه بابا . . . 

 آخی . . . چه هوای خوبی فقط یه کمی سرده ، شالمو دورم کشیدم لب پنجره نشستم . . .

حس کردم که یک ستاره خوشگل ونورانی ته آسمون می دیدم .

 اون ته ته . . .به خودم می گفتم حتما این ستاره آرزو های منه . . .

 پس آرزوی دلم را میگم :

 آرزوم اینه که یک روز همه این قطره های باران برای من باشه . . .

شاید آرزویی باشه که برآورده نشه حالا یک زره توی ظرفی که تو 

 اتاقم هست بارون جمع

 می کنم . بقیش ام اون ستاره خوشگل بهم میده . . .

 دوست دارم این ظرف آب روی صورتم بریزم خنک بشوم . . .

 خوب اشکالی نداره دوباره پرش می کنم . . . خوب الان بریزم . . .

 آخ من کجام . . .

                                   ای بابا خداجون یعنی همش خواب بود!!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : باران، رعد وبرق،
دنبالک ها :


پنجشنبه 10 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
جمعه 24 شهریور 1396 06:40 ب.ظ
What's up, this weekend is good for me, as this point in time i
am reading this impressive informative post here at my home.
پنجشنبه 9 شهریور 1396 04:59 ب.ظ
When I originally left a comment I appear to have clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on each time a comment is added I recieve 4 emails
with the same comment. There has to be a means you can remove me from that
service? Thanks a lot!
دوشنبه 5 تیر 1396 12:44 ق.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی
که ظاهر شدن مناسب اصل آیا نه نشستن درست با من
پس از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما قادر به
من مؤمن اما تنها برای کوتاه در حالی که.
من این کردم مشکل خود را با جهش در منطق و یک ممکن است را
خوب به کمک پر همه کسانی معافیت. در این رویداد شما
که می توانید انجام من می بدون شک تا پایان
تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:42 ق.ظ
My brother recommended I might like this web site.
He was entirely right. This post actually made my day.
You can not imagine simply how much time I had spent for this information! Thanks!
جمعه 11 مرداد 1392 05:21 ب.ظ
متشکرم نازنین که از اقای باستان در خواست کردی پاسخ سئوالما بده از ایشونم بابت پاسخ کاملشون بسیار ممنونم.
مبینا عبدی
خواهش می کنم .
جمعه 11 مرداد 1392 02:24 ب.ظ
درود
در خصوص پرسشی که مطرح شده باید عرض کنم نوع کد قالب های میهن بلاگ این گونه است. همچنین برای جلوگیری از ورود ربات ها و گذاشتن کامنت های تبلیغاتی در وبلاگ نیز امکان کپی و پیست برداشته شده است.
مبینا عبدی
ازتون متچکرم .
جمعه 11 مرداد 1392 12:23 ق.ظ
سلام به بزرگترین نویسنده ی خودم
مبینا جان از اقای باستان بپرس چرا متنایی که برات مینویسم با ثبت اشتباه اعداد کد زیر کل متن پاک میشه.
مبینا عبدی
سلام آقای باستان گفتند :
یک مشکلی از میهن بلاگ هست بعد از یه مدت درست میشه .
پنجشنبه 10 مرداد 1392 07:54 ب.ظ
سلام به با احساسترین دختر روی زمین
خیلی داستانت لطیف بود. همه ی خوابهای خوب اگر اتفاقم نیفته شما تونستی تو دنیای خوابت حسش کنی. خیلی خوشحالم کردی که بالاخره دلنوشته هاتو ثبتش کردی تا منم بتونم بخونم. مطمئنم که در آینده موفق ترم میشی
مبینا عبدی
سلام به بهترین مشاور دنیا :
شما لطف دارید ، خوش حالم که خوشتان آمده .
امید وارم هر روز داستان های بهتری در وبم بگذارم تا بینندگان بیشتری به این وب بیایند .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر