تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - داستان های عاشقانه
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




  باسلام :
داستان های عاشقانه رو از کتاب عمر کوتاه نیست ما کوتاهی می کنیم 
و کتاب اشک ها ولبخند ها نوشته ام گفتم بگم که بی احترامی به نویسنده ی اصلی نشه .
از آن ها خوشم آمد گفتم بنویسم که شما هم بخوانید .
عشق واقعی
مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آنها آشقانه یک دیکر را دوست داشتند .
زن جوان :((یواش تر ، می ترسم ! ))
مرد جوان :((نه این طوری بهتره .))
زن جوان :((خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم !))
مرد جوان :((خوب اول باید بگی دوستم داری .))
زن جوان :((دوستت دارم حالا میشه یواش تر برونی ؟))
مرد جوان :((منو محکم بگیر .))
زن جوان :((خوب ، حالا میشه یواش تر بری ؟))
مرد جوان :((باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه من نمی تونم راحت تر برم .......
روز بعد حادثه ای در روز نامه ثبت شده بود . بر خورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری مرد .
مرد جوان که از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود و پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با تر فندی کلاه کاسکت خود را به او داد و خواست برای آخرین بار ((دوستت دارم )) را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

عاشقتم تا بی نهایت 

پسر به نامزدش گفت : اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.



تا اینکه یک روز  اتفاق بدی افتادحال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :  من که هیچوقت نمیذاشتم تو قلب تو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بودمعنی  اون حرفایی که میگفتی ....حتی برای دیدنم هم نیومدیشاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود . به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده ؟ دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست...! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم . الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه . (عاشقتم تا بی نهایت ) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم !

 

عاشقانه ترین دعایی که به آسمان رفت

یک روز کاملاً معمولی تحصیلی بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً برای تدریس آماده ام. اولین کاری که باید می کردم این بود که مشق های بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.
هنگامی که نزدیک تروی رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوی من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعی کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعی است که من به تکالیف او نگاهی انداختم و گفتم: «تروی! این کامل نیست
او با نگاهی پر از التماس که در عمرم در چهره کودکی ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: «دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره می میره
هق هق گریه او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روی سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که تروی بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که می ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صدای هق هق او در کلاس می پیچید و بچه ها با چشم های پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا می کردند. سکوت سرد صبحگاهی کلاس را فقط هق هق گریه های تروی بود که می شکست. من بدن کوچک تروی را به خود فشردم و یکی از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذی را بیاورد. احساس می کردم بلوزم با اشک های گرانبهای او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه های اشکم روی موهای او می ریخت
سؤالی روبرویم قرار داشت: «برای بچه ای که دارد مادرش را از دست می دهد چه می توانم بکنم » تنها فکری که به ذهنم رسید، این بود: «دوستش داشته باش... به او نشان بده که برایت مهم است... با او گریه کن.» انگار ته زندگی کودکانه او داشت بالا می آمد و من کار زیادی نمی توانستم برایش بکنم. اشک هایم را قورت دادم و به بچه های کلاس گفتم: «بیایید برای تروی و مادرش دعا کنیم.» دعایی از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوی آسمان ها نرفته است. پس از چند دقیقه، تروی نگاهم کرد و گفت: «انگار حالم خوبه.» او حسابی گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروی مرد. هنگامی که برای تشییع جنازه او رفتم، تروی پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که می روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمی آرام گرفت. انگار توانایی و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایی کرد. در آنجا می توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره مرگ که انگار هرگز نمی توانست اسرار آن را بفهمد روبه رو شود. شب هنگامی که می خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم که به من این حس زیبا را داد که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم.

دو جمله ی خیلی خیلی خیلی زیبا :

بهترین چیز

فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری 

               وبه دست آور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی .........

زندگی

زندگی سخت نیست ، ما سختش می کنیم

دل ها تنگ نیست ، ما تنگش می کنیم 

عشق قشنگ نیست ، مارنگش می کنیم 

دل هیچ کس بد نیست ، ما سنگش می کنیم 








نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


جمعه 25 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:09 ق.ظ
Hi there, just became aware of your blog through Google, and found
that it's truly informative. I'm gonna watch out for brussels.
I'll appreciate if you continue this in future.
Many people will be benefited from your writing.
Cheers!
پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:18 ب.ظ
Hi mates, its fantastic article concerning educationand entirely explained,
keep it up all the time.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:11 ق.ظ
Great article, just what I was looking for.
دوشنبه 28 مرداد 1392 12:31 ب.ظ
سلام عسیسم، میخوام یه تست ازت بگیرم 3 بار پشت سر هم و تند بگو: چیپس،چسب،سس. بنویس بعد از چندمین بار بدون غلط گفتی.
مبینا عبدی
دقیقا .......................
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ..................................
یکشنبه 27 مرداد 1392 01:06 ق.ظ
سلام دخملم، مبینا احتمال داره منم شهریور یه روزه با دوستام بیام مشهدو برگردم. قسمت باشه اونجا می بینمت.
مبینا عبدی
سلام ....
چه خوب .......................................................
شنبه 26 مرداد 1392 06:02 ب.ظ
سلام به الهه ی عشقم، خوبی عسل؟ چه کارا میکنی؟ سخت مشغول فعالیتیا؟ افرین تو میتونی به هر جا که بخواهی برسی چون ارادت قویه .
میخوام اسمتا بزارم صا ایران( هر روز بهتر از دیروز) عالی بود دختر گلم موفق باشی.
مبینا عبدی
سلام به مهربون خانم:
مرسى خیلی خیلی خوبم
سخت مشغول فعالیتم
هر چى دوست داشتى صدام کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر