تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - فرشته
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




 

یکی بود یکی نبود

 

یه روزی .... 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما 

 

مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی 

 

چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در 

 

نظر گرفته ام، او از تونگهداری خواهد کرد


اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در

 

 بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای

 

 شادی من کافی هستند.



خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند 

 

خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود


کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان

 

 آنها را نمی دانم؟...


خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی

 

 را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری

 

 به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.


کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟


اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در

 

 کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.


کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی

 

 هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟


فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .


کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم

 

 شما را ببینم ناراحت خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد

 

 و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، گر چه من همیشه در کنار

 

 تو خواهم بود

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.


کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.


او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:


خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..


خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:


نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...


*** 
مـادر***

 

صدا کنی ....

 

 

این داستان زیبا را تقدیم به مادر مهربانم می کنم

 

مادرم دوستت دارم

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
یکشنبه 29 آذر 1394 08:37 ب.ظ
البته منظورم با ایمیل خودمه
یکشنبه 29 آذر 1394 08:32 ب.ظ
سلام اجی
بعد از کلی تلاش تونستم برات نظر بزارم داستانت عالی بود
امیدوارم بعد از این که نظرمو خوندی جواب بدی
وای دلم چه قدر برات تنگ شده
فداتم کههههه
مبینا عبدیسلام عزیزم
مرسی خانوم منم دلم تنگ شده
شنبه 21 شهریور 1394 11:17 ب.ظ
این واقعیه یانه چون مخوام بدونم گریه هایی که کردم بی ارزش بود یانه اگه واقعه ای ازته قلب کوچکم میخوام بابات برگده پیشت .از اون دادش یک روزم میخوام که وقتی به دنیا اومد بدون اینکه اشکی از چشماشش جاری بشه زود رفت پیش خدا جونم.
سه شنبه 10 شهریور 1394 06:37 ب.ظ
چهارشنبه 21 مرداد 1394 07:34 ب.ظ
سلام.وبلاگ قشنگی داری ممنون میشم به وبلاگم منم سر بزنی اگه برای تبادل لینک موافق بودی خبرم کن
مبینا عبدی
سلام عزیزم
سر زدم
لینکی
دوشنبه 11 فروردین 1393 02:14 ب.ظ
وبت عالی خوسحال میشم به منم سر بزنی
جمعه 16 اسفند 1392 02:37 ب.ظ
سلام خوشکل خانم چشم عسلی ابرو کمون، خوبی؟ من بابت بد قولیم شطرنجیمخیلی خسته بودم نتونستم بهت بزنگم جبران میکنم با فرغون. تو که میدونی عشقمی پس به دل نمیگیری مگه نه؟
مبینا عبدی
سلام ممنونم خوبمممم
اشکال نداره ولی باور کنین خیلی نگران بودم ....ممنونم ، بعله
شنبه 10 اسفند 1392 06:54 ب.ظ
سلام،باورم میشه شدیدا،چون داری به مامان تو خونه تکونی کمک میکنی خسته میشی مگه نه
مبینا عبدی
سلامممم
چیکار کنیم دیگه
شنبه 10 اسفند 1392 03:42 ب.ظ
ســـــــــــــلام بیـــــا وبــــم آپـــم
جمعه 9 اسفند 1392 11:44 ب.ظ
سلام،خوبی؟ اون روز خیلی منتظرت موندم نیومدی رفتم.خیلی قشنگ بود دختر ماه مادر
مبینا عبدی
سلام مرسی خوبم
باورتون میشه یهو انقدر خسته بودم روی لبتاب خوابم برده بود ...
جمعه 9 اسفند 1392 10:26 ق.ظ
سلام جالب بود خیلی وقت وبلاگنو نیومدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر