تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان - خاطره ،دمپایی
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













onLoad and onUnload Example

. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




دمپایی

 

در راه رفتن به جاده چالوس بودیم به نظرم 6 سال داشتم .

ساعت 5/30 رسیدیم

من آن جا را خیلی دوست داشتم و مثل همیشه بدو بدو به طرف رود خانه رفتم

خیلی شلوغ بود بچه ها توی آب بازی می کردند  . مادر وپدرم وسایل ها را روی حصیر گذاشتند .

من از بابام اجازه گرفتم که توی آب بروم .

او هم اجازه داد .

با خوش حالی پاچه ی شلوارم را بالا زدم وتوی آب رفتم .

 بعد از 10 دقیقه ، بدو بدو با گریه به طرف پدرم رفتم و گفتم : که دمپایی هامو آب برده .

با او بدو بدو به طرف رود خانه رفتیم من دمپایی هامو دیدم .

 وبه بابام نشون دادم و او هم به دنبال دمپایی ها رفت مادرم هم که نگران شده بود پیش ما آمد .

خلاصه بابام به دمپایی هام رسید و توی آب رفت

وباز هم به دنبال او رفت .

ولی در حال دویدن آب به صورت من و مادرم می چکید . وما هم 

خیس می شدیم 

.

.

.

 


بالا خره دمپایی را گرفتیم

من هم اونو پو شیدم ودرس عبرتی شدش برام که دیگه با دمپایی تو آب نرم .

 

 

 با اینکه دمپایمو آب برد و به بابام یه ذره سخت گذشت . ولی باز هم خیلی بهمون خوش گذشت .

 ( اگه به شما هم خوش گذشت نظر بدین )





نوع مطلب : خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()
پنجشنبه 9 شهریور 1396 04:57 ب.ظ
This is the right site for everyone who really wants
to find out about this topic. You know a whole lot its almost
tough to argue with you (not that I personally would want to…HaHa).

You definitely put a brand new spin on a subject which has been written about for many years.

Excellent stuff, just wonderful!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:58 ب.ظ
I like the helpful info you provide in your
articles. I'll bookmark your weblog and check again here
regularly. I am quite certain I will learn a lot of new stuff right here!
Best of luck for the next!
سه شنبه 26 فروردین 1393 04:52 ب.ظ
سلام جای ما هم خالی مگه نه؟
مبینا عبدی
سلام
ان شاالله شماهم برین ....
چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:41 ب.ظ
سلام مبینا جون، خوبی؟ هر وقت بیام خونه عزیزم داستاناتو می خونم. موفق باشی
مبینا عبدی
سلام بر مرجان خانوم گل :
ممنون که خوندی عزیزم . پیروز باشی و پاینده .
چهارشنبه 16 مرداد 1392 10:28 ب.ظ
سلام خانم خانوما. خوب داستان می نویسیا. دمپایی هاتم پر ماجراست. باید اسمتو بزارم دختر ماجراجو.
مبینا عبدی
سلام بر شما :
شما لطف دارید . هه هه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر