تبلیغات
دل نوشته های یک نوجوان
 
درباره وبلاگ
صفحه نخست


سلام
از این که مهمون خونه ی من شدین خیلی خیلی ممنونم... خوش اومدین...
راستشو بخواین این جا رو واسه دل خودم ساختم. هم می خوام داستان ها و حکایت های جالب و زیبا رو یک جا جمع کنم و هم این که خاطرات و دل نوشته های خودمو توی این دنیای مجازی ثبت کنم.

مدیر وبلاگ : مبینا عبدی
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد کج شدن تصاویر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
-------------------------------

------------------------------------------- ----------------------------- -----------------

 ---------------------------------------

كد ماوس



تغییر شکل موس


Up Page
--------------













. -------------------------------------------------------------------------------------------------
دل نوشته های یک نوجوان
داستان ، حکایت ، خاطره ، دل نوشته




به نام خداوند جان و خرد


با سلام.

مبینا عبدی هستم.

     در دوره ی دبیرستان تحصیل می کنمدوست دارم یک روزی نویسنده ی قابلی باشم و بتوانم

 حرفهای دلم را به خوبی به رشته ی تحریر درآورم.راستش ادبیات رو از همه دروس بیشتر

 دوست دارم.به شعر و داستان بسیار علاقمندم و اکنون بسیار خوشحالم که با تشویق پدر و مادرم  و

 با همت دوست بابا جناب  آقای نبی الله باستان فارسانی که پدرم او را بسیار دوست دارد

 این وبلاگ راه اندازی شده است. امیدوارم بتوانم مطالب خوبی بنگارم تا خوانندگان محترم از

 نوشته هایم راضی و خوشحال باشند.

   در اینجا لازم می دانم که از پدر،مادر عزیزم و دبیر ادبیاتم - در مدرسه - سرکارخانم ناصر

 ترابی
  و مشاور مهربانم سرکارخانم خوشبخت که مرا بسیار تشویق به نوشتن می کنند سپاسگزاری

 کنم. همچنین از دوست بابا آقای باستان فارسانی که زحمت طراحی وبلاگ را کشیدند نیز

 تشکر می کنم




نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : مبینا، تشکر، باستان، پدر، مادر،
دنبالک ها :


چهارشنبه 9 مرداد 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


به نام خداوند بخشنده ی مهربان

جناب اقای قاضی خورشیدی ، رییس شعبه دوم بازپرسی 

سلام

من مبینا عبدی دختر اسماعیل عبدی هستم که از شش تیر ماه در بازداشت شعبه ی شماست . دختری شانزده

 ساله ام و شاید نتوانم خوب و ادبی منظورم را به شما بفهمانم چون زبان ادبی من وشماباهم فرق دارد .من دختری

 وابسته پدرم ، مانند خیلی از دختر های همسن و سالم هستم . ازهمان کودکی هایم دریافتم که پدرم قهرمان خانواده ی

 کوچکمان است .همان زمان که باباگویان به دنبال عشق بودم و تازه می آموختم که کلمات را برزبان آورم.  ازهمان

 کودکی رازهایم را با پدرم درمیان می گذاشتم و در ذهنم نمی گنجید که زمانی بابا کنارم نباشد ....من مبینای عبدی من

 مبینای پدر و من مبینای شانزده ساله اگر موفق هستم بی شک بودن درکنار پدرو مادرتلاشگرو مهربانم بوده است .

 تابه این سن پدرم بهترین راهنما برای من بوده است و می دانم که زندگی من بدون پدرازهم می پاشد . پدرم

 دبیرکل کانون صنفی معلمان است . اوبرای احقاق حقوق معلمان سخت کوشیده است و می کوشد . من می

 دانم ، که پدرسپیده دم از خواب بیدارشده و برای تدریس به مدرسه می رفت  . او ، دوشیفت صبح و ظهر کار می

 کرد و شب و دیروقت که به خانه بازمی گشت فعالیت های صنفی معلمان راهماهنگ می کرد . او علاوه بر

 اینکه ازخودگذشته بود ، بسیاراز وقت هایی که می توانست برای من و مادر و برادرم امیرحسین 8 ساله و ماندانا

 خواهرم 9 ماهه بگذارد ، اختصاص به فعالیت های کانون و تلاش برای رسیدن به حق و حقوق مسلم خودش و

 معلمان می کرد . پدرم بیش از21 روز است که در زندان اوین بازداشت است . من و امیر حسین و

 ماندانا 

دلتنگ پدرهستیم . جای خالی اون درهمه جای زندگیمان حس می شود . من پدرم رامی خواهم ، من یار و پشتیبان و

مشکل گشایم را از شما می خواهم . من از شما می خواهم در رای و نظرتان درمورد پدرم رضای خدا و خواسته های من و

 برادرم و خواهرم را در نظر گرفته و تلاش ایشان برای احقاق حقوق معلمان را به دید مثبت بگیرید . امید وارم

 طوری درمورد پرونده پدرم نظر بدهید که ایشان هرچه زودتر به کانون خانواده بازگردد و گرمی حضور ایشان رادربین

 خانواده مانند سابق حس کنیم .

مبینا عبدی 





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


یکشنبه 28 تیر 1394 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

سلام

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟ امروز بااثر های مشهور ترینااا اومدم

 

خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛

یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.

زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

 

به یاد خسرو شکیبایی

 

خسرو شکیبایی : مردم منو میدیدن میگفتن مخش تکون خورده .

ولی من به مامانم میگفتم من دلم تکون خورده نه مخم .

مادرم میگفت گور بابای مخ ، تو دلت قد صدتا مخ می ارزه , به خدا گفت , به همین زمین قسم گفت .

اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟

خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمیپرسن . همه چیو خودشون میدونن 

 

به یاد خسرو شکیبایی

 

برخی آدمها[ تنها ] به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند [ تا ] به ما درسهایی بیاموزند ؛ که اگر می ماندند هرگز [ آن درسها را ] یاد نمی گرفتیم

به یاد خسرو شکیبایی




ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته ها، کوتاه و خواندنی، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 19 فروردین 1393 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

سلام

 

خوبین ؟؟؟؟؟

 

من امروز تو مدرسه با یکی از دوستام ( زهره میرزایی )یک متن آماده کردیم امید وارم خوشتون بیاد


 

یه وبلاگ هم داره اما اونطوری که خودش می گفت : رمز وبشو یادش 

 

رفته  ....

 

اگه وبش درس شد ادرسشو بهتون میدم ..

 


 

 

برین به ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته ها، خاطـرات، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


سه شنبه 20 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

یکی بود یکی نبود

 

یه روزی .... 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما 

 

مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی 

 

چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در 

 

نظر گرفته ام، او از تونگهداری خواهد کرد


اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در

 

 بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای

 

 شادی من کافی هستند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()

 

به نام خالق بی همتا 

 

قصه ی پریا 

 

سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من امروز با یک داستان به نام ( پریا ) آمدم  ....

این داستان خیلی غمناک ولی بسیااااااااااار جالب و دوست داشتنیه ....

 به نظر خودم که عالیه ، البته نظر شما در این مورد بسیار مهم تره .

 

.........................

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختری به اسم ( پریا ) پیش مادر و پدرش زندگی می کرد .

مادر او قالی باف بود ، پدرش هم کشاورز و یک باغ خیلی بزرگ داشت و در ان باغ کشاورزی می کرد ، ان ها در باغ یک خونه کوچک هم داشتند و در ان جا زندگی می کردند .

پریا دختری  مهربان ، خوشگل ، خوش رو و دل پاک بود . اون 12 سال سن داشت . کودکی بیش نبود .

مادر و پدرش هم خیلی دوستش داشتند . روز ها سپری می شد .

یک سال گذشت ، حالا پریا 13 سال دارد .

او دختری بسیار سر به زیر بود وقتی به مدسه می رفت یک آقا پسری از او خیلی خوشش می آید ، درسته پریا 13 سال بیشتر نداشت ولی خوب دیگر زمان های قدیم بود .



بدو برو ادامشو بخون ....


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
دنبالک ها :


چهارشنبه 2 بهمن 1392 :: نویسنده : مبینا عبدی
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7